جمعه از طرف موسسه بردنمون تور یکروزه، اول مردد بودیم که بریم.

حتی من گفتم اصلا لباس مناسب ندارم، نمیام.

حتی میم رفت به مدیرشون گفت نمیاییم.

ولی مدیرشون گفت بیایین بریم خوش میگذره.

میم هم کادو سالگرد ازدواجمون( بعد از اون گریه زاری‌های من😅) پول ریخت که برو مانتو بخر، خودمم پول گذاشتم روش و با فاطمه رفتیم مانتو خریدم.

همه مجردی بودن، غیر از ما.

و خب البته دوتا از استادها که ظاهرا تو رابطه هستن با هم و خب تو این سفر بیشتر مشخص شد که اینا باهمن😅🤭

برای بقیه که کلا به بزن و برقص گذشت. از اتوبوس شروع کردن و تا برگشت ادامه داشت....

با اینکه ازین فضاهای مختلط خوشم نمیاد ولی خییییییلی بهم خوش گذشت. خیلی خونگرم رفتار کردن و حواسشون بود بهمون.

اول صبحی که میم یه حرص کوچیک داد ولی خب با خودم گفتم کوتاه نیا و امروز رو هیچ جوره خرابش نکن مداد.

قصه اینطوری بود که یه آدرس تو بزرگراه به ما داده بودن برای مبدا حرکت تور، ما هم با اسنپ رفتیم.

یهو دو تا چهارراه مونده تا برسیم من چشمم افتاد به دوتا اتوبوس و کلی آدم و اصرار کردم همینجاست، نگه دارین.

پیاده شدیم رفتیم جلو ولی آدما آشنا نبودن، به میم گفتم برو بپرس، گفت نه اینا نیستن قرارمون دوتا چهارراه پایین تر بوده.

با یه تاکسی خطی دوتا چهارراه اومدیم جلوتر، سر آدرسی که گفته بودن. ولی کسی نبود...

زنگ زد به مدیرشون و بله همونجا که من گفته بودم ایستاده بودن...

حالا ساعت چنده؟ ساعتی که برای حرکت اعلام کردن!

بدو بدو دوتا چهارراه رو پیاده اومدیم تا رسیدیم به اتوبوس ها و حرکت کردیم.

ولی ماهیچه‌هام پام گرفته بود.

اونجا هم کلی پیاده روی کردیم، تقریبا ما جدا از بقیه بودیم ولی همراه گروه همه جا رفتیم و گشتیم.

تو برگشت هم زودتر از بقیه جدا شدیم و اسنپ گرفتیم اومدیم دنبال میمچه و رفتیم خونه.

حالا قبل این خونه رسیدن یه دور هم مادرشوهر حرص هردومون رو درآورد ولی خب دلم نمیخواد خاطرات خوب دیروز الکی خراب بشه پس بگذریم.

.

امروز تولد میمچه ست.

ولی خیلی خسته‌ام و واقعا توانایی ندارم کارایی که دلم میخواد انجام بدم، از طرفی چون مامان و بابای میم خونمون هستن دلم میخواد بی هیچی هم نباشه تولدش...

حالا عصری ببینم چیکار میکنم...

.

.