بارها تو این زندگی به خودم گفتم برای چیزی نقشه نچین، برنامه ریزی نکن، خیالات نباف. غیر ممکنه انگار من برای چیزی نقشه بچینم و انجام بشه!!! البته در مواردی که ماجرا مربوط به خودمه تا حد زیادی خوب پیش میره، ولی امان از خیالاتی که یک سرش به میم و تصمیماتش میرسه... یا انجام نمیشه یا من با حداقل های انجام شده ش خودمو گول میزنم که گریم نگیره، قهر نکنم، غر نزنم و در کل شاد باشم!

هی به خودم میگم بزرگ شو، عاقل باش، صبوری کن، اجبارها تو رو رشد میدن، ازت آدم بهتری میسازن...

ولی خیلی سخته.

پیر میشم هربار و بازهم انگار عبرت نمیگیرم که این مداد ۱۴ ساله‌ی خیالباف رو دور کنم از مامان ۲۷ ساله‌ی امروز!

یک هفته خوشحالی کردم که میم دو روز تعطیله و چقدر میتونیم جایی بریم و تفریح و شادی و کلی برنامه چیدم برای خودم.

تا یک ظهر که خوابیدیم 😬 بعدم پسرداییش زنگ زد عصری بیاییم خونتون؟ هستین؟ میم هم قبول کرد...

دیگه بدو خونه جمع کردیم و شستیم و رُفتیم، یه کم میوه خرید و آماده شدیم.

گفتم حالا که از همه برنامه ها افتادیم زنگ بزن خواهرت اینام بیان...

گفتن اگه خواستیم بیاییم خبر میدیم ولی خبری ازشون نشد. خواهرش بیشتر منظورش این بود چهارشنبه که هتل رو باید تحویل بدن بیان خونه ما بمونن که فرداش برن. باز هم خدا خیرش بده میم پیچوند و قضیه رو جمعش کرد.هم تعدادشون زیاده و هم میم سرکاره، منم دست تنها از عهده کارها بر نمیام. به علاوه اینکه چون زیاد باهاشون نبودم اخلاق و سلیقه شون دستم نیست.

وقتی دیدیم نیومدن، زنگشون زدیم که ما بریم پیششون ولی نه خودش و نه شوهرش جواب ندادن.

فردا هم معلوم نیست بالاخره بیان یا ما پیداشون کنیم بریم پیششون.

.

+میم یه پسردایی مجرد داره که به ظاهر به خواهرزاده من میخوره😬 و من هی دلم میخواد اینا رو بهم معرفی کنم🥲

.

.