چند روزیه که خودمم، همون مدادی که هفت هشت سال پیش بودم.

همون مدادی که دوسش دارم و خب خیلیا اون موقع دوسش داشتن.

یه مداد مستقل که کاراشو خودش انجام داد و منتظر نموند کسی بیاد ببرتش بیرون یا براش چیزی بخره یا خوشحالش کنه. یه کم زدم به در بیخیالی، بی خیال که خونه رو حالاها تحویل نمیدن، بیخیال که فعلا نمیتونی مبل و فرشا رو بشوری، اصلا حتی بیخیال ظرف های توی سینک.

غذا در حد زنده موندن درست کردم، پا به پای میمچه بازی کردم وقتی هم خوابید یا کتاب خوندم یا خوابیدم.

اینترنتم تموم شد و بسته نخریدم، چند روز نفس کشیدم.

برای سرحال بودن منتظر میم نشدم که باز هم بیاد و خسته باشه و منم خسته تر بشم...

نتیجه؟

امروز قبل از اومدنش شربت خیار درست کردم، وقتی اومد برام گیلاس خریده بود! لیوان شربت رو دادم بهش و ذوق تو چشماش 😍

ساعت ها به میمچه زل زدم، تو بیداری هاش، وقتی خواب بود، وسط خنده هاش یا حتی گریه هاش و چروک شدن لب‌هاش🥰 لذت برم از این قاب نقاشی خدا.

حسابی از سر و کول میم بالا رفت و خوب حرصیش کرد و گازش گرفت و لگدش کرد و نذاشت اخبار ببینه😬

میخوام این مداد رو تافت بزنم نگهش دارم، زندگی کردن با این مداد خیلی راحت تره و خیلی خوش میگذره...

.

.