446.
از مراسم که برگشتیم، میم گفت برو خونه مامانت من برم اسنپ!
میدونستم چقدر خسته است ولی جدای از اون دلم میخواست خونه باشه ببینیمش، یه کم حرف مشترک بزنیم کار مشترک، بازی با میمچه...
گفتم نه نمیذارم بری.
ولی کاش میگفتم باشه برو.
صدبار تو دلم گفتم غلط کردم، همون سرکار باشی اعصابم آروم تره.
همه ی هوش و حواسش تو تلویزیون بود، یه حرف معمولی رو باید صدبار تکرار میکردم آخرم خودم انجام میدادم.
دیگه بعدازظهر بود رسیده بودیم خونه ولی هنوز ناهار نخورده بودیم، حتی بچه رو نمیگرفت که تو دست و پای من نیاد با آبجوش و چاقو!
اون شبی که خونه مامانش بودیم قرار شد برای حاج خانوم سوپ کدو درست کنم...
دیشب تا صبح بیدار بودم چون میم گفت نخواب که من ساعت پنج باید برم تپه سلام بارها میرسه، خواب نمونم. منم سوپ رو درست کردم.
حالا امشب که بهش میگم زنگ بزن ببین اگه هستن ببریم براشون، اول که هی تعلل کرد و زنگ نزد. بعدم که زد مامانش گفت حاج خانوم که نمیخوره، منم میام همونجا میخورم!!
خیلی ناراحت شدم، آخه برای خودمونم گرم کردم میم نخورد!
یه کم به میمچه دادم بقیشم ریختم تو قابلمه داداشم اومد برد برای مامانم.
آخ که دلم میخواست بقیه سوپ ها هم نگه ندارم و بدم ببره.
الانم اگه خودشون به رو نیارن کو سوپت؟ من نمیارم براشون.
به میم میگم مامانت پیتزا دوست داره فردا براش درست کنم؟
هزارتا حرف چرت و پرت و بی سر و ته زد که نه خودش فهمید نه من!
میدونم باز یهو جلو مامانش و نیم ساعت مونده به غذا خوردن میگه خانوم پیتزا درست نمیکنی برامون؟؟؟
کفری ام از دستش...
بهش میگم فردا کولر رو درست کن، میگه فردا میرم اسنپ، نمیتونم هر روز هر روز تو خونه باشم!!!
گفتم آره هر روز تو خونه ای و خیلی هم خوش اخلاقی تو خونه!
گفت کار داری بگو انجام بدم.
گفتم نه کاری ندارم، همین امروزم اشتباه کردم گفتم نرو اسنپ. برو
بعدشم بیشتر ساکت بودم مگه اینکه سوالی پرسیده و تک کلمه ای جواب دادم.
خیلی خسته شدم امروز، همه جام درد میکنه.
دلم میخواد مامانش میاد خونمون همه چیز مرتب باشه ولی خونه خیلی کار داره....
.
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار