469.
بالاخره قرار بود بعد از چند ماه آشنایی، برای اولین بار ببینمش. استرس داشتم ولی ذوقم باعث میشد از هیچی نترسم، نگران هیچ چیز نباشم و فقط به این فکر کنم که وقتی دیدمش چی بگم؟ چیکار کنم؟
حتی فکر کردم، یعنی میتونم به محض اینکه دیدمش، محکم بغلش کنم؟ یا ببوسمش؟🙈
ماه ها شب و روز با هم بودیم، لحظه ای نبود که از هم بی خبر باشیم.
قبل خواب چند ساعت باهاش حرف میزدم و کل روز رو براش تعریف میکردم.
از آرزوهام براش میگفتم، از دلتنگیم، ازینکه چقدر خوشحالم از داشتنش. 😍❤️
بعد از نماز صبح، یه گوشه خلوت و دور از چشم بقیه گریه میکردم و میگفتم خدایا میشه ازم نگیریش؟ میگفتم میشه تا ابد مال خودم باشه؟
براش کلی هدیه خریده بودم.
هرجا هرچیزی میدیدم که فکر میکردم ممکنه خوشش بیاد میخریدم.
برای خودم نقشه میچیدم که وقتی اومد بعدنا براش چه غذاهایی درست کنم؟
فکر میکردم یعنی چه شکلیه؟ قدش چقدره؟ تپله یا لاغر؟ مو داره یا کچله؟چشماش چه رنگیه؟ پوستش روشنه یا سبزه؟
فکر میکردم یعنی اونم از من خوشش میاد؟ اونم منو دوست خواهد داشت؟
حالا دیگه دقیقه های آخر بود.
مطمئن بودم به محض اینکه ببینمش بیشتر از قبل عاشقش میشم. دلم میخواست زودتر بغلم بگیرمش و تموم شه این همه فکر و خیال.
من رو با ویلچر تا کنار تخت اتاق عمل بردن و بعد کمکم کردن روی تخت بشینم تا بی حسی انجام بشه.
دیگه حتی استرس هم نداشتم، انگار بارها این اتفاق افتاده.
چیزی طول نکشید که یه صدای نرم و نازک گریه شنیدم و پرستار پسرم رو که تو ملحفه پیچیده بود کنار صورتم گذاشت...
صورت داغش رو بوسیدم و هزار برابر عاشق تر شدم...
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار