445.
میم امروز زودتر رفت سرکار که بتونه زودتر بیاد خونه و بریم برای مراسم شهید رئیسی، ما تقریبا ساعت دو از خونه راه افتادیم.
سر اولین چهارراه میم ترمز زد. پرسیدم چیشد؟
گفت اون خانومه اونطرف خیابون اشاره کرد ماشین میخواد بذار بیاد سوار بشه. خانومه نشست تو ماشین و گفت ایستگاه اتوبوس پیاده میشم.
گفتم حاج خانوم اگه حرم میخوایین برای مراسم برین ما هم داریم میریم. گفت بله برای مراسم میخوام برم
صدای بغض خانومه، صدای مداحی هلالی که تو ماشین پخش میشد، و داغ قلب خودم بالاخره سر باز کرد و بغضم شکست، با صدای گریه من خود حاج خانومه و مامانمم که عقب نشسته بودن گریه کردن.
صدای ضبط رو بلندتر کردم، انگار دیدن یه غریبه که هم درده باهامون داغ دلمون رو تازه کرده بود. یه کم سبک شدیم تا دیگه کم کم نزدیک شدیم ایستگاه صلواتی سرراه آب معدنی و پوستر و عکس شهدا رو پخش میکردن.
از همون اولی که راه افتادیم دقت کردم اکثر مردم مشکی پوشیده بودن پیر و جوونم نداشت، با هر تیپ و قیافهای مردم عزادار بودن.
جمعیت خیلی زیاد بود و واقعا با بچه کوچیک نمیشد خیلی جلو بریم و تو اون شلوغی محرم و نامحرمی هم به مشکل میخورد.
به یاد همه اونایی که دلشون میخواست بیان اما شرایطش رو نداشتن و با آرزوی شهادت 😭😭😭😭
خدایا دستمونو بگیر و ببر تو راهی که دوست داری...
خدایا مهر اهل بیتت رو تو دلامون بیشتر و بیشتر کن...
آقای رئیسی، این سومین بار بود که بهت رای میدادیم، روز محشر بیا و کمکمون کن😭😭😭😭😭
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار