دیروز در یک اقدام بی سابقه، مادرشوهر گفت بیا میخوام برای بچه های هانیه لباس بگیرم تو انتخاب کن!!!

و انصافا هر چی من گفتم همونو خرید، بی چون و چرا😬 عین همونم برای میمچه خرید.

برای میم میخواست تی شرت بخره، گفتم تی شرت زیاد داره، بیژامه نداره. بیژامه خرید.

برای هانیه هم یه تی شرت نشونش دادم گفتم این اندازه ش میشه گفت خب بردار.

برای خودمم خیلی اصرار کرد ولی برنداشتم چیزی.

اسباب بازی هم میخواست برای میمچه بخره، نذاشتم. گفتم هم اسباب بازی زیاد داره و هم اهلش نیست.

.

اومدیم خونه سر به سر میم میذاشتم مامانت برای عروس و داماد هیچی نخرید فقط برای بچه هاش خرید😅😅😅

برای جاری اینا کلا هیچی نخرید، نه خودشون و نه بچشون!

آخه هرچی بخره جاری استفاده نمیکنه، و حتی میگه مامان چیزی به ما میده ما مریض میشیم بد شگونه🤪🤪🤪🤪

دیگه خلاصه کلی تو راه برگشت از خونه مادرشوهر با میم حرف زدیم،. از زمین و زمان و خانواده و خودمون و آیندمون

بهش میگفتم شما باباها هم مسئولیتتون بیشتر میشه بعد بچه، ولی مامانا رسما زندگی شون تغییر میکنه. مخصوصا مامانایی که برای خودشون هدف مشخصی داشتن راهشون خیلی عوض میشه...

گفتم من ناراضی نیستم از مادر بودنم، این هدیه رو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم ولی از مسیری که میرفتم خییییلی دور شدم...

میگفتم خانواده هایی میبینم که چندتا بچه دارن خییییلی 😍 میشم و خیلی دلم میخواد خانواده ام شلوغ باشه ولی دلم میخواد به آرزوی شخصی خودمم برسم.

.

صبحی یه سر به پروژه زدیم، نگهبانی میگفت تا یک سال دیگه هم خونه رو بهتون بدن خوبه، اینجا خیلی کار داره هنوز.

ولی به ما گفتن شهریور میدیم.

نمیدونم حرف کی درسته.

.

خدایا به من ایمان قوی و توکل بده.

بهم یه قلب مهربون بده که بتونم شرایط همه رو درک کنم و از کسی ناراحت نشم.

.

.

.