447.
کلی حرفای قشنگ آماده کرده بودم از صبر و حوصله درباره چیزایی که تو زندگی دوسش نداریم. از تحمل شرایطی که قادر به تغییرشون نیستیم.
ولی خب همشون حرفه وقتی الان خودمو مثل جنازه انداختم اینجا و انگار آوار عالم ریخته رو سر من.
خیلی راحت و قشنگ میشه از تاب آوری و صبوری و تلاش حرف زد ولی عمل کردن بهش خیلی قدرت میخواد، خیلی ایمان میخواد!!!
یه عالمه غرغر داشتم از مامان میم، از خواهرم، از خواهرم، از خواهرم...
خیلی سخته عزیز دلت یه آدم افسرده، پرتوقع و بدبین و حساس باشه....
کل بعد ازظهر و دیشب رو صرف درست کردن خمیر و پختن این خوشمزه ها کردم که زمان بگذره برام.
و کل امروز رو به بهانه خوابیدن میمچه خودمو حبس کردم تو اتاق مگر در مواقع ضروری که کمتر پیش مامان میم باشم. نمیتونم بگم برام مهم نیست بی احترامی تلقی کنه یا فکر کنه هر روز من اینطوری تنبلانه و خوابالو میگذره، برام مهمه که فکر بد نکنه راجع بهم ولی بیشتر از این در توانم نیست!
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار