دیشب فهمیدم در حالیکه میمچه حال نداشت و غرمیزد و گریه میکرد، من خسته بودم و دیگه نمیدونستم چطوری آرومش کنم...

رفته بوده اسباب کشی رضا، اون بی معرفتی که تا کاری با ما نداشته باشه حتی احوالمونو نمیپرسه!

اونم کاملا اتفاقی از دهنش در رفت، همونم من اول فکر کردم اشتباه میکنم، گفتم مگه رفتی اسباب کشی؟ گفت آره.

مداد هفت سال پیش گریه کرد و قهر کرد، مداد سه سال پیش جیغ و داد کرد و لیوان چایی رو کوبید روی میز و گفت تو میدونی ما بهت نیاز داشتیم و رفتی اسباب کشی اون بی خاصیت؟؟؟

و مداد این روزها گفت: هوم خب بعدش چیشد؟

چون فهمیده نه گریه جواب میده نه قهر و دعوا، وقتی کاری رو بخواد انجام بده، میده و چیزی براش مهم نیست.

تازه آخر حرفاشم گفت : یه شب بریم خونشون.

گفتم : هوم آره فکر خوبیه.

.

.

.