خسته‌ام خوابم میاد ولی حیفم اومد امروز رو داغ داغ ثبت نکنم.

دیروز عصر که دوباره حالم بد شده بود به میم پیام دادم و گفتم حالم بده سعی نکرد آرومم کنه و بحث رو عوض کرد، منم بیشتر لجم گرفت و حس کردم واکنشش اینطوریه که بسه دیگه شورشو درآوردی.

که یه عالمه با خودم فکر کردم و نتیجه‌ش شد پست قبلی که امیدوارم رو همین نتیجه بمونم.

ولی آخر شب که اومد حتی با اینکه حساااابی خسته و مریض بود ولی خیلی خوش اخلاق و مهربون و جنتلمن بود و با شناختی که دارم میدونم به زور نقش بازی میکرد که حال منو خوب کنه. و باید بگم موفق بود🥰

امروز رو مرخصی گرفت که سرماخورده ست بیشتر بخوابه، صبح بیدار شدیم سعی کردم تموم حس خوبی که بودنش دارم رو بهش برسونم.

تا چشم باز کردم بغلش کردم و گفتم میدونی چه مدته حسرت این قاب رو داشتم؟( اخه صبح زود قبل بیدار شدن ما میره سرکار)

گفتم امروز میخوام حسابی قلبمو شارژ کنم چون دیگه معلوم نیست کی بتونی مرخصی بگیری.

بعدم که میمچه بیدار شد، با صدای بلند بهش میگفتم مامان امروز بابا خونست، میبینی وقتی بابا خونه ست حتی خورشیدم روشن تر از روزای دیگه ست؟؟

به خودم قول دادم تک تک ثانیه‌های امروز رو نفس بکشم و ذخیره کنم.

رفتیم دنبال کارهای مجوز من که حسابی به در بسته خوردیم. بعد رفتیم یه هایپر بزرگ که من خیلی دوسش دارم و خاطره داریم که زده بود به علت انبار گردانی تعطیله🥲بعد رفتیم دنبال بسته بندی که شخصی سازی کنیم برای خودمون که اونم به در بسته خورد و چیزی که ما میخواستیم باید تن سفارش میدادیم🥲

ازونطرفم من یه زانو دردی شده بودم بیا و ببین، حالا هر جا هم میرفتیم هزارتا پله داشت. اونم پله‌های بلند و غیر استاندارد🥲

خلاصه که بهانه برای ناامیدی و دپرس شدن زیاد دارم ولی میخوام بهش فکر نکنم، چون بالاخره حلش میکنم.

الان به ظرف‌های کثیف تو سینک فکر میکنم و خونه نه چندان مرتبی که فردا ناهار مادرشوهر قراره بیاد.

و البته گلو درد!!

برم آب نمک قرقره کنم بیام بخوابم که حوصله هیچ کاری ندارم😵‍💫

.

.