562.
صبح که میمچه بیدار شد چای و نون و پنیر آوردم بخوریم، براش لقمه کوچولو میذاشتم تو سینی خودش بر میداشت میخورد😍 وای که چقدر منتظر این مرحله بودم😍 حتی یه لقمه رو بردم سمت دهنش ولی ازم گرفت با دست خودش گذاشت دهنش🥹 وای که داشتم میمردم از خوشبختی.
میمچه رو دادمش دست مامانم.
رفتم آرایشگاه، بعدم ورزش، بعد خونه رو جارو زدم زیر مبل ها و زیر تشک مبلها پر از کیک و غذا بود از دست این پسرک😵💫
قرص آهنمو خوردم، رفتم حموم کلی لباس دستی شستم بعدم حموم رو شستم...
اومدم نمازمو خوندم، مامانم میمچه رو آورد رفتم دم در مجتمع گرفتمش تا به خونه برسیم هی سر میچرخوند دنبال گربه میگشت🤗 صدای کلاغم میومد ولی پیداش نمیکرد. سعی میکرد ادای صداشو دربیاره 😍
دیگه معدم داشت سوراخ میشد که کته کباب درست کردم و بوش خونه رو گرفته.
بچه خوابید و منم کنارش دراز کشیدم.
خونه حال و هوای ماه رمضون گرفته، دم غروب بوی غذا و گرسنگی و افت فشار😅
وای یاد روزه قضاهام افتادم🥺 18 تا روزه باید بگیرم🥲
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار