از فکر و خیال کار و کاسبی و مسائل اقتصادی خوابم نمیبره، هی میچینم کنار هم و کوتاه و بلند میکنم ببینم چی رو کجا بذاریم و چیکار کنیم که یه قرون مون بشه دو قرون.

میم خوابه، بیهوشه.

در واقع سرش به بالش نرسیده خوابش میبره و دلم کبابه برای خستگی‌هاش.

میمچه بعد از چند روز بداخلاقی امشب تو بغل خودم اونقدر باهاش حرف زدم و سایه بازی کردیم تا خوابش برد.

گذاشتم تو تخت خودش و رفتم آب بخورم...

این خونه رو دوس دارم ، حیاطش رو ، پذیرایی نسبتا بزرگش رو ، حتی راهرو ورودیش برام دنجه. یه حس امنیت دارم نسبت به اینجا.

به همه خرده کیک ها و بيسکوئيت ها نگاه میکنم که بی اغراق جایی نمونده روی فرش که پا بذاری و چیزی نچسبه کف پات.

به ماشین و توپ وسط خونه.

حتی به اون کوه دستگیره‌های جدا شده از کمدها و کشوها که جمع کردم جلو آینه تا براشون تصمیم بگیرم، بچه اونقدر بزرگ شده که دستگیره ها رو وصل کنیم سر جاشون؟

دوباره به میم فکر میکنم، به همه خستگی‌هاش، سکوت هاش و تو فکر بودناش، حتی به همه ماجراهای تکراری و غیر جذابی که محل کارش تعریف میکنه و من باید وانمود کنم که دارم متوجه میشم چی میگه و حتی واکنش نشون بدم😅

میمیچه، پسر مهربون و باهوش من...

برای تو هیچی ندارم بگم جز همین بغض شیرین از سر عشق، دلتنگی و شوق آینده‌ای شاد...

.

.