677.
فکر میکنم آبان پارسال بود، میم با یکی از دوستاش کار داشت و میخواست چیزی بهش بده با هم رفتیم دم خونشون.
بعد دید منم هستم خانومشو صدا زد اومد پایین و کلی اصرار که بیایین بالا ولی ما نرفتیم چون قرار بود بریم جایی.
ولی من یه نگاهی به حیاطشون و راهرو ورودی اینا کردم و تو دلم گفتم چه گرم و با صفاست خونشون ، خوشگله.
یادم نیست ولی فکر کنم وقتی اومدیم تو ماشین به میم هم گفتم چه خونشون با صفا و خوبه.
و گس وات...
خونه الانمون عین اونه😊
( داخل خونه ها رو نمیدونم چون ندیدم خونه اونا رو)
نمیدونم اسمش رو چی باید گذاشت ولی من خیییییلی این اتفاق برام افتاده.
.
.
+ نوشته شده در جمعه نهم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 0:11
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار