610.
دیشب میمچه دوبار با گریه بی امان بیدار شد. دفعه اول حس کردم گلوش درد میکنه دارو دادم یه کم نازش کردم خوابید.
دفعه دوم اما آروم نمیشد و بالاخره اذان گفتن، بهش استامينوفن دادم یه کم بغل من یه کم بغل باباش نازش کردیم تا آروم شد.
میم یه بالش گذاشت و خوابید.
من نماز خوندم باز دلم سوخت دیشب شام نخورده حتما گرسنه شده.
هم چای گذاشتم و هم ناگت سرخ کردم که بخوره...
ده دقیقه مونده نماز قضا بشه پاشد نمازش رو خوند چایی خورد دو تا دونه ناگت خورد گفت نمیخوام.
با اصرار بقیهش رو لقمه کردم ببره.
رفت و ما هم رفتیم خوابیدیم.
چند ساعت بعد اومد خونه گفت ناهار نداریم؟
گفتم غذات رو که صبح بردی، بعدم مگه لقمه ت رو نخوردی؟ گفت نه!
.
مامانم ظهر زنگ زد فردا قراره کمکی بیاد بگم به جاش بیاد خونه تو؟ خودمم میام تو برو موسسه.
چرا مامانم همش فکر میکنه خونه من کثیفه!
همیشه سر این موضوع بهم عذاب وجدان میده و اعصابم رو خورد میکنه.
داداشمم همینه.
خواهرمم هست ولی سعی میکنه کمتر به روم بیاره.
دیروز عصر هر دوشون اینجا بود.
البته اینکه خونه من همه چیز سفیده و کوچکترین لک رو نشون میده بی تاثیر نیست و خب میمچه همه جااااا شیر ریخته.
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار