دیروز داشتم براش میمردم، امروز با شنیدن یک کلمه دلم نمیخواد تو صورتش نگاه کنم!

قلب من طاقت این همه گرم و سرد شدن نداره. هر بار ترکش عمیق تر میشه.

فیلم خونسرد رو که با هم میدیدیم یا افعی یا داستان‌های مشابه...

با خودم میگفتم مگه میشه یه اتفاق این همه تاثیر بذاره؟

شاید اگه منم قدرتش رو داشتم همچین کاری میکردم.

یا شاید وقتی قلبم بیشتر از این خرد بشه منم دیوونه بشم. کی میدونه؟

چندتا خاطره یادم اومده و میبینم چقدر من همه جوره و همه جا پایه بودم!! یه جاهایی خودشم هنگ میکرد...

پس چرا اینطوری شد؟

.

.