617.
امروز خییییلی خوابم میومد با اینکه استرس عقب افتادن کارها رو داشتم ولی تا 11 خوابیدم😁
ولی بعدش بکوب کار کردم تااااا هفت و نیم شب!!
از همون سر صبح هم خورش اسفناج بار گذاشتم برای جمعه چون دیگه جمعه حال کار کردن ندارم و فقط میخوابم احتمالا🤣
تازه این وسط مثلا تا خمیر پیراشکی استراحت کنه یک ساعت وقتم آزاد بود میمچه رو خوابوندم صورتمو اصلاح کردم یه ماسک گذاشتم، بعد با همون ماسک پیراشکی پیچیدم😅
بعدم که گذاشتم تو فر بیست دقیقه وقت داشتم ماسک زیر چشم گذاشتم😅
خلاصه که بدجور از خودم راضی ام امروز علاوه بر کارهای برنامه، کلی کار اضافهام کردم.
با میمچه هم خوش اخلاق بودم😍
البته خودشم امروز خیلی همراهی کرد بچه😘 شب که کارام تموم شد ناهار فردا رو هم درست کردم که صبح ببریم با خودمون.
نشسته بودم کف آشپزخونه خرده خوراکی هایی که میمچه ریخته بود رو جمع میکردم اومد گفت: ماما دد بابا...
یعنی بابا بیاد بریم ددر.
گفتم: بابا که سرکاره پسرم،. میخوای باهم بریم؟
خوشحال شد:آره
گذاشتمش تو کالسکه و رفتیم بیرون یه کم دور زدیم، یه بطری شیر و یه بسته پنیر پیتزا گرفتم اومدیم بالا.
با بقیه خمیر پیراشکی ها و بقیه مواد ساندویچ ها یه پیتزا درست کردم برای شام. خداروشکر میمچه هم یه برش خورد. 😇
قبل اومدن میم بچم خوابش برد.
منم خونه رو کاملا مرتب کردم، فقط موند یه جارو کشیدن که دیگه باشه جمعه شایدم شنبه🤣
امروز وسط این همه کار تشک و لحاف میمچه رو هم انداختم تو ماشین شستم😅
حالا درسته زحمتش رو ماشین کشید ولی خداییش تو اون شلوغ پلوغی مغزم خوب همه چیز رو مدیریت کرد. 😎
الانم بخوابم که بعد از نماز صبح باید راه بیوفتیم😭
خیلی خستهام.
.
شماها چتون شده یا کامنت نمیذارین یا کامنت خصوصی میذارین؟؟ 🥲
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار