شب یلدا هر کدوم یه چیزی درست کردیم و رفتیم خونه مامانم، من هم پای سیب درست کردم هم از طرف خواهرم سالاد ماکارونی چون گفت من حوصلشو ندارم درست کن بگو چقدر شد...

و نگم از تعجب شوهرخواهرم وقتی فهمید پای‌سیب ها بیرونی نیست و من پختم😎 هیچ کس حواسش نبود و ندید. داشتن خودشون دوتا حرف میزدن که من یهو چشمم افتاد بهشون 😊

بعد که دخترها هم فهمیدن هر سه تاشون گفتن الکی میگی؟؟ 😁😁

تعجبشون خیلی برام شیرین بود چون اونا عادت دارن که همیشه از معروف ترین شیرینی فروشی‌های شهر خرید کنن و ذائقه‌شون به اونا عادت داره🤗

.

دو روزه باز سر همون ماجرا تو دلم رخت میشورن...

امروز ظهر که میم دیر اومد خونه دیگه میخواستم هر چی از دهنم در میاد بگم بهش، انگار که مچش رو گرفتم باشم...

هر چی خودداری کردم نشد و زنگ زدم و عصبانی حرف زدم که کجایی و چرا نمیای و ازین صحبتا...

عصبانیتم رو انداختم گردن میمچه طفل معصوم 😅 گفتم بهانه تو رو میگرفت دیر اومدی😁

خدایا این بخش حافظه منو پاک کن😭😭

.

دیشب به میم گفتم فکر کنم چشمام ضعیف شدن.

_عه چرا؟؟

نه بغلی میبینم، نه بوسی، نه محبتی.

خنده‌اش گرفت و بغلم کرد.

امروز سر سفره گفت چرا برای من چنگال نیاوردی؟

گفتم چون هیچ وقت استفاده نمیکنی.

گفت برای سالاد میخوام.

گفتم با قاشق بخور.

یه کم گذشت، حواسم نبود یهو چنگالمو از دستم قاپید و سالاد خورد.

یه لحظه ترسیدم فکر کردم یه سوسکی چیزی رو دستمه میخواد بگیره😅

و من که با مرور این دو ماجرا چشمام قلبی میشه و دور سرم ستاره میچرخه😍🥰

.

فردا بطور رسمی با لوگو، بسته بندی جدید و با تاریخ تولید درج شده محصولات رو میبره بوفه✌️

.

.