702.
صبح که رفت سرکار پیام داد و حرف زدیم.
از پست قبلی اسکرین شات گرفتم و فرستادم براش.
کلی معذرت خواهی کرد و گفت روزی هزار بار خودمو لعنت میکنم که چه غلطی بود من کردم.
یه جایی وسط حرفاش گفت من قبل از تو هیچی نبودم تو اومدی زندگیمو عوض کردی.
نوشتم خوبم دستمزدم رو دادی ولی پاکش کردم.
حالم خوب نبود، نای نفس کشیدن حتی نداشتم.
بچه رو بیدار کردم و اومدیم خونه مامانم.
تب دارم انگار، دارم میسوزم.
نمیدونم چرا هر موقع فکر میکنم همه چیز داره خوب پیش میره باز یه چیزی میشه که زیر و رو میشه.
.
.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 14:25
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار