امروز من و میمچه تا ساعت یک ظهر خوابیدیم😑

میمچه تا چشم باز کرد گفت : مامان پلو.

بچم آخرشم از گشنگی بیدار شد وگرنه بازم میخوابید😅

پاشدم براش غذا گرم کردم و خداروشکر حسابی خورد.

برقا که رفت با هم بازی کردیم و یه کم خونه رو مرتب کردم.

برقا اومد ظرفا رو شستم و با هم رفتیم بیرون، اول رفتیم میوه فروشی بعد برگشتیم خونه خریدارو گذاشتم و بچه رو گذاشتم تو کالسکه و دوباره رفتیم بیرون.

نون خریدیم، تخم مرغ و شیر، یه کیم برای بچه خریدم و راه رفتیم تا تموم بشه بعد بیاییم خونه.

و یه دل سیر کثیف کاری کرد😑

کیم رو میگرفت بالا و چکه هایی که میریخت روی لباسش رو تماشا میکرد😑

از یه طرف حرص میخوردم که داره گند میزنه به کالسکه و لباساش، از یه طرف میگفتم مگه نمیخواستی به بچه خوش بگذره؟؟ بذار اونجوری که دوس داره از بستنیش لذت ببره.

رسیدیم خونه لباسا و پوشکش رو عوض کردم، دست و صورتش رو شستم و خودش یکراست رفت سرشو گذاشت رو بالشت خوابید😍

عسلم💞

حالا من مونده بودم و یه عالمه کارهای آشپزخونه ای😅 سر و سامون دادن خریدها، ناهار فردای میم و البته صبحانه اش!

تخم مرغ آب پز کردم، سالاد شیرازی درست کردم و تلفن زدم به داداشم احوالپرسی و یک ساعتم با اون حرف زدم😅، یه جور خوراک مرغ درست کردم و ریختم تو قابلمه میم.

سالاد و لقمه تخم مرغ برای صبحانه اش هم براش گذاشتم.

دیگه ساعت شده بود هشت و نیم😁 که میمچه رو به زور بیدارش کردم ولی آقا بد اخلاق شده بود.

برای شام میخواستم شیر موز درست کنم و تو فکر بودم بگم میم کیک بیاره یا درست کنم که یادم اومد هویج خریدم.

میمچه هم دید بساط کیک راه انداختم اومد روی صندلی کنار اپن و با هم کیک هویج درست کردیم.

بعدشم خداروشکر یه تیکه کامل خورد.

.

فردا باید لباس‌های بچه رو بندازم تو ماشین.

خونه رو مرتب کنم.

جارو و طی بزنم.

ظرف های شسته شده رو جمع کنم.

گاز رو تمیز کنم.

و قسمت سخت ماجرا ناهار و شام درست کنم😑

.

.