700.
امروز من و میمچه تا ساعت یک ظهر خوابیدیم😑
میمچه تا چشم باز کرد گفت : مامان پلو.
بچم آخرشم از گشنگی بیدار شد وگرنه بازم میخوابید😅
پاشدم براش غذا گرم کردم و خداروشکر حسابی خورد.
برقا که رفت با هم بازی کردیم و یه کم خونه رو مرتب کردم.
برقا اومد ظرفا رو شستم و با هم رفتیم بیرون، اول رفتیم میوه فروشی بعد برگشتیم خونه خریدارو گذاشتم و بچه رو گذاشتم تو کالسکه و دوباره رفتیم بیرون.
نون خریدیم، تخم مرغ و شیر، یه کیم برای بچه خریدم و راه رفتیم تا تموم بشه بعد بیاییم خونه.
و یه دل سیر کثیف کاری کرد😑
کیم رو میگرفت بالا و چکه هایی که میریخت روی لباسش رو تماشا میکرد😑
از یه طرف حرص میخوردم که داره گند میزنه به کالسکه و لباساش، از یه طرف میگفتم مگه نمیخواستی به بچه خوش بگذره؟؟ بذار اونجوری که دوس داره از بستنیش لذت ببره.
رسیدیم خونه لباسا و پوشکش رو عوض کردم، دست و صورتش رو شستم و خودش یکراست رفت سرشو گذاشت رو بالشت خوابید😍
عسلم💞
حالا من مونده بودم و یه عالمه کارهای آشپزخونه ای😅 سر و سامون دادن خریدها، ناهار فردای میم و البته صبحانه اش!
تخم مرغ آب پز کردم، سالاد شیرازی درست کردم و تلفن زدم به داداشم احوالپرسی و یک ساعتم با اون حرف زدم😅، یه جور خوراک مرغ درست کردم و ریختم تو قابلمه میم.
سالاد و لقمه تخم مرغ برای صبحانه اش هم براش گذاشتم.
دیگه ساعت شده بود هشت و نیم😁 که میمچه رو به زور بیدارش کردم ولی آقا بد اخلاق شده بود.
برای شام میخواستم شیر موز درست کنم و تو فکر بودم بگم میم کیک بیاره یا درست کنم که یادم اومد هویج خریدم.
میمچه هم دید بساط کیک راه انداختم اومد روی صندلی کنار اپن و با هم کیک هویج درست کردیم.
بعدشم خداروشکر یه تیکه کامل خورد.
.
فردا باید لباسهای بچه رو بندازم تو ماشین.
خونه رو مرتب کنم.
جارو و طی بزنم.
ظرف های شسته شده رو جمع کنم.
گاز رو تمیز کنم.
و قسمت سخت ماجرا ناهار و شام درست کنم😑
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار