تا دیروز باورم نمیشد فکر و ذهن بتونه این همه تاثیر جسمانی داشته باشه، یه جوری دیروز حالم بد بود که عملا فلج بودم.

هیییچ کاری نمیتونستم بکنم.

از مرگ میترسم وگرنه آرزوی مرگ میکردم.

همه بدنم گر گرفته و داغ بود و درد داشتم و بی اختیار اشک میریختم.

بعدازظهر مامانم یه قرص آرامبخش بهم داد، از همونا که دکتر قبلا بهم داده بود ولی دوزش بالاتر بود.

خوردم و از نیم ساعت بعدش چشمام باز شد.

بدن درد داشتم ولی حداقل تا دستشویی میتونستم راه برم.

آخر شب میم اومد دنبالمون و برخلاف همیشه از ماشین پیاده شده بود دم در ایستاده بود.

سایه اش روی زمین دیدم که پشت سرش گل قایم کرده.

گل رو بهم داد و سرمو بوسید.

.

نمیدونم چرا با قرص خوردن مشکل داشتم قبلا، البته تاثیر مثبتی هم ازش ندیده بودم.

امروزم حالم بهتره و چشمام باز شدن، دیروز انگار یه هاله تیره و کدر روی همه چیز بود.

.

.

.