دستش یه کم تنگ بود اما سر حرفش موند و شام بردمون بیرون، کلی خیابون گردی کردیم و رفتیم یه ساندویچی خوب.

تو راه برگشت میمچه خوابش برد و ما یه کم درباره مسائل کاری صحبت کردیم.

رسیدیم خونه پدر و پسر رفتن حموم، منم پیراشکی درست کردم برای بوفه.

الانم که هردوشون خوابیدن، تو تاریکی پیراشکی ها رو بسته بندی کردم و مهر تاریخ ت رو زدم.

کفش‌های میم رو دستمال کشیدم و واکس زدم.

بعدم یه کرانچی آتشین از خریدهاش برای بوفه دزدیدم و چای به‌دست دارم سریال میبینم.

خونه در حد انفجار بهم ریخته، خودم باید آرایشگاه برم، نون نداریم...

کم کار دارم هوس کردم سبزی خوردن پاک کنم😅

.

این فیس فریم چقدر خوشگله😍 دارم وسوسه میشم انجامش بدم😬

.

.