699.
دستش یه کم تنگ بود اما سر حرفش موند و شام بردمون بیرون، کلی خیابون گردی کردیم و رفتیم یه ساندویچی خوب.
تو راه برگشت میمچه خوابش برد و ما یه کم درباره مسائل کاری صحبت کردیم.
رسیدیم خونه پدر و پسر رفتن حموم، منم پیراشکی درست کردم برای بوفه.
الانم که هردوشون خوابیدن، تو تاریکی پیراشکی ها رو بسته بندی کردم و مهر تاریخ ت رو زدم.
کفشهای میم رو دستمال کشیدم و واکس زدم.
بعدم یه کرانچی آتشین از خریدهاش برای بوفه دزدیدم و چای بهدست دارم سریال میبینم.
خونه در حد انفجار بهم ریخته، خودم باید آرایشگاه برم، نون نداریم...
کم کار دارم هوس کردم سبزی خوردن پاک کنم😅
.
این فیس فریم چقدر خوشگله😍 دارم وسوسه میشم انجامش بدم😬
.
.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 2:43
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار