وای که چه شب عجیب غریبی بود.

شبیه معجزه ست که هر دو مون زنده موندیم تا صبح!

اول تا یادم نرفته بگم وسط اون همه خواب تیکه پاره دیشب خواب میدیدم با میم رفتیم خونه فائزه( وب‌لاگ از میانسالی)و براشون آب‌نبات و کیک که خودم درست کرده بودم بردیم و فائزه برامون سوپ آورد که چقدر خوشمزه بود😋😋

بعد رفتیم یه جایی که انار و نسرین داشتن یه کاردستی درست میکردن و حسابی مشغول بودن 😅😅

.

دیروز خونه رو از اون وضع آشفته نجات دادم و مرتب کردم.

ولی میمچه خیلی غرغر کرد و تو دست و پام بود همش، تا حدی که من جارو میزدم خونه رو اونم با اون سری‌های کوچیک جارو دقیقا همون جایی که من جارو میکردم رو میخواست جارو کنه.

حالا هی بهش میگفتم مامان اونطرفو تمیز کن شما، ولی فایده نداشت.

غذا هم کم و بیش خورد ولی کلا بهانه میگرفت که بیشتر حس میکنم حوصله ش سررفته بود.

حموم هم بردمش و حسابی بازی کرد ولی بازم نخوابید و غر زد.

تا آخر شب که میم برسه خونه مغزم تحلیل شده بود 😬 و میم که اومد یه کم بد اخلاق بودم.

میم یهو زیر لب گفت : گفتیم بچه بیاریم زندگی‌مون خوب میشه بدتر شد!

گفتم حالا حواستو جمع کن بعدی رو نیاری، ولی نمیدونم وسط صدای تلویزیون و غرغرهای میمچه چیزی شنید یا نه.

یادم اومد اون یکسال پیش هم یه شب گفت اشتباه کردم زود اومدم خونه فرداشب دیگه زود نمیام.

و دقیقا همون شبم یادم نیست چیشد و ما چیکار کردیم که یهو گفت عه راستی من میخواستم شب دیر بیام خونه.

و چند دقيقه بعد من اون پیامو دیدم.

و هر لحظه با یادآوری اونشب حال من بد و بدتر شد. اول فقط گریه میکردم بی صدا

میم اومد آرومم کنه بغلم کرد ولی حال من بدتر شد.

بلند گریه میکردم، نفسم تند شده بود.

ثانیه به ثانیه اون شب و روزها جلو چشمم رد شد.

دلم می‌خواست داد بزنم و بگم اون شبم که با اون.... قرار داشتی این حرفو بهم زدی.

ولی من هیچ وقت نمیتونم تو گریه و ناراحتیم حرف بزنم.

خیلی حالم بد شده بود و میدیم که میم داره با ترس نگام میکنه.

گمونم میفهمید که موضوع غرغرهای پسرک نیست ولی هیچ کدوم چیزی نمیگفتیم.

هی مرور کردم تو این مدت میم بارها عذرخواهي کرده، بارها سعی کرده جبران کنه و حتی وقت‌هایی بیشتر از چیزی که من فکر میکردم جبران کرده ولی تو دلم یه خشم بزرگ مونده از هر دوشون.

نمیدونم چرا نمیتونم فقط میم رو مقصر بدونم. بارها سعی کردم رد و نشونی از طرف گیر بیارم و برم سراغش ولی باز منصرف شدم.

واقعا کاش میتونستم داد بزنم شاید ازین خشمم کم میشد.

پر از استرسه بدنم، پر از خشمم.

هر جا هر چیزی از همچین روابطی میشنوم و میبینم حالم بد میشه.

واسه اونا یه تفریح خیلی ساده بود ولی برای من به قیمت امنیت و احساسم تموم شد.

.

.