مامان میم علاقه خاصی به آشپزی نداره، البته دستپختش عالیه ها ولی اگه منو به عنوان یه نیمچه آشپز قبول دارین ، مامان میم آشپزی کردن دوس نداره.

و البته بسیار بد غذاست، اینم نمیگه و سعی میکنه بروز نده.

ولی من میفهمم.

کلا پنج شش مدل غذا بیشتر درست نمیکنه، همشونم یه شکل و یک مدل. یه جوری که انگار خط کش گذاشتن😅 یعنی قیمه ها همیشه همین مزه رو میدن، نمیشه یه دفعه ترش تر یا چرب تر...

یا برنجش عالی در میاد، ولی همیشه دقیقا همینطوریه😅

حالا بهتره بگم اغلب اوقات، چون استثنا هم بوده!

میم هم انگار سلیقه غذاییش به مامانش رفته و حتی محدود تر.

یعنی مامانش ماکارونی و کتلت میخوره ولی میم نه.

مامانش آش رشته دوس داره ولی میم نه.

اوایل ازدواج خیلی سعی کردم نظرشو عوض کنم ولی تاثیر زیادی نداشت. خصوصا وقتایی که درگیری ذهنی داره واقعا غذا باب میلش نباشه نمیخوره.

این مدت که میبینم کارش زیاده و فکرش درگیر، تصمیم گرفتم سر به سرش نذارم و فقط از منو مورد علاقه ش بپزم.

ولی دیگه حالم داره بهم میخوره از غذای تکراری پختن و خوردن!

منی که آشپزی کردن دوس دارم دیگه خسته شدم.

شده فقط : مرغ( حالا البته یه روز سرخ میکنم یه روز ربی یه روز جوجه) قیمه قورمه سبزی!

و تمام!!

نمیدونم چیکار کنم، برگردم به روال سابق و میم هم مجبور بشه بخوره...

ولی قبلش باید برم خرید چون فریزر تقریبا خالیه.

.

.