یادم رفت بگم قابلمه هامو دادم سرامیک کنن. چهارتا قابلمه کوچیک و یه تابه کوچیک هزینه‌اش از خرید دوتا سرویس کامل قابلمه جهیزیه م بیشتر شد😑 ولی خب حیوونیا تو این هفت سال خیلی کار کردن برای من😅چند بار جزغاله شون کردم😆

میمچه چند روز پیش اومد بغلم و یهو با هیجان چشامو نشون میداد و اسمشو میگفت. منظورشو نمیفهمیدم.

چندبار تکرار کرد و هی سعی کرد انگشتشو بکنه تو چشمم تا بالاخره فهمیدم عکس خودشو تو چشمام دیده و ذوق کرده😍😍

انگار باورش نمیشد هی نگاه میکرد چشمامو با دستا‌ش میبست و باز میکرد و دوباره خوشحال اسمشو میگفت😅

از اون به بعد بهش گفتم برو چشمای عزیزجون رو نگاه کن و دوباره بچم ذوق کرده بود که تو چشمای عزیزجون هم عکسش دیده میشه.

امشب خواهرم خونه مون بود و داشت با بچه بازی میکرد یهو دیدم درگیرن باهم و خواهرم هی داره میگه چیکار میکنی خاله کور شدم و بعد بهش توضیح دادم که خودشو تو چشمات دیده و ذوق زده.

میم که اومد خونه به میمچه گفتم برو ببین تو چشمای بابا کیه؟

خیلی جدی اومد جلو باباش و گفت بغل.

باباشم بغلش کرد و میمچه دوباره با ذوق و خوشحالی چشمای باباشو نشون میداد و اسمشو میگفت😍

عسل من💞💞

.

کامنت‌های پست قبلی برام خیلی مهم هستن و دلم میخواد به همشون جواب بدم واسه همین فعلا تایید نمیکنم تا سر فرصت همشونو جواب بدم و تایید کنم.

.

پدر و پسر خوابن و من دارم یه منو جدید با محصولات جدید طراحی میکنم😍

.

.