710.
یادم رفت بگم قابلمه هامو دادم سرامیک کنن. چهارتا قابلمه کوچیک و یه تابه کوچیک هزینهاش از خرید دوتا سرویس کامل قابلمه جهیزیه م بیشتر شد😑 ولی خب حیوونیا تو این هفت سال خیلی کار کردن برای من😅چند بار جزغاله شون کردم😆
میمچه چند روز پیش اومد بغلم و یهو با هیجان چشامو نشون میداد و اسمشو میگفت. منظورشو نمیفهمیدم.
چندبار تکرار کرد و هی سعی کرد انگشتشو بکنه تو چشمم تا بالاخره فهمیدم عکس خودشو تو چشمام دیده و ذوق کرده😍😍
انگار باورش نمیشد هی نگاه میکرد چشمامو با دستاش میبست و باز میکرد و دوباره خوشحال اسمشو میگفت😅
از اون به بعد بهش گفتم برو چشمای عزیزجون رو نگاه کن و دوباره بچم ذوق کرده بود که تو چشمای عزیزجون هم عکسش دیده میشه.
امشب خواهرم خونه مون بود و داشت با بچه بازی میکرد یهو دیدم درگیرن باهم و خواهرم هی داره میگه چیکار میکنی خاله کور شدم و بعد بهش توضیح دادم که خودشو تو چشمات دیده و ذوق زده.
میم که اومد خونه به میمچه گفتم برو ببین تو چشمای بابا کیه؟
خیلی جدی اومد جلو باباش و گفت بغل.
باباشم بغلش کرد و میمچه دوباره با ذوق و خوشحالی چشمای باباشو نشون میداد و اسمشو میگفت😍
عسل من💞💞
.
کامنتهای پست قبلی برام خیلی مهم هستن و دلم میخواد به همشون جواب بدم واسه همین فعلا تایید نمیکنم تا سر فرصت همشونو جواب بدم و تایید کنم.
.
پدر و پسر خوابن و من دارم یه منو جدید با محصولات جدید طراحی میکنم😍
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار