539.
امروز صبح که میخواست بره سرکار، بغلم کرد، محکم تر از همیشه.
گفت : خیلی دوستت دارم.
هیچی نگفتم. مثل همیشه فشارش ندادم و بگم : منم خیلی دوستت دارم.
رفت سرکار.
.
بدنم سر بود، مغزم یخ زده بود.
بخاطر میمچه خودمو کشیدم تا آشپزخونه و یه بسته چرخکرده گذاشتم بیرون.
برگشتم تو اتاق که بخوابم ولی فکر و خیال داشت دیوونم میکرد نمیدونستم چطوری بگم برو آزمایش بده، نه اینکه بخواد مخالفت کنه. تو موقعیتی بود که هر چی میگفتم برای نگهداشتن من انجام میداد.
سختم بود بگم چون برای خودم سخت بود موضوع، از فکر نتیجهش دیوونه میشدم ولی به هرحال بهتر از ندونستن بود.
هر چند که مدت ها گذشته بود و علائمی از بیماری نداشت ولی دلم آروم نمیشد.
بالاخره گفتم بهش و دیگه بغضم ترکید.
دوباره هجوم فکرها و حلاجی کردن اتفاقی که افتاده...
دوباره کنار هم گذاشتن تکههای پازل کنار هم برای بیشتر فهمیدن و اطلاع از ریزترین جزئیات ماجرا...
میم گفت اونطوری که تو فکر میکنی نبوده ولی باشه چشم میرم آزمایش.
ولی لحظه به لحظه حال من بدتر شد. دیگه نفسم بالا نمیومد.
میم که دید حالم خیلی بده مرخصی گرفت و اومد، پیام داد من پایینم بیایین.
بچه رو برد خونه مامانم و اومد تو ماشین، گفت بگو هر چی بگی حق داری ولی حرف بزن، کتک بزن، فحش بده ولی بذار تخلیه بشی...
گفتم نمیخوام اذیت بشی، نمیخوام غرورت بشکنه. اگه مطمئن بودم به رفتن هیچی برام مهم نبود ولی الان نمیدونم چی باید بهت بگم.
گفت نمیخواد مراقب من باشی، غلط زیادی کردم باید جورشم بکشم. بعدم حق داری، تا مدتها انتظار ندارم فراموش کنی ولی باید به خودت کمک کنی.
حرف زدیم، حرف زدیم، حرف زدیم بعد دیگه من ساکت شدم.
بانک کار داشت رفت، بعدم رفتیم آزمایش داد.
نزدیک های خونه دوباره حالم بد شد و تو چند ثانیه مثل مادرهای بچه از دست داده تو ماشین جیغ میزدم و گریه میکردم.
جلو یه داروخونه نگهداشت و آرامبخش و آب برام آورد بخورم.
یه دل سیر گریه کردم.
گفت بریم ناهار بخوریم؟
گفتم نه من با این قیافه جایی نمیام.
گفت میریم یه جای خلوت، چیزیت نیست خوبی.
.
شب رفتیم حرم، دست رو قرآن گذاشت که قرار نیست تکرار بشه.
گفت تو و بچم و زندگیمو دوست دارم و نمیخوام از دستتون بدم. اشتباه کردم.
گفتم من حق طلاق میخوام و حضانت بچه. بدون قید و شرط
اول قبول نکرد.
گفتم پس خودتم میدونی الکی قسم خوردی.
گفت باشه طلاق با شرایطی که من میگم ولی حضانت بچه رو نمیدم.
گفتم بچه رو وسیله نگهداشتن من نکن.
من بدون این دو تا وکالت حرفا و قولاتو باور نمیکنم.
.
+بچهها هنوز نمیدونم میخوام چیکار کنم ولی پستهای قبلی رو حذف میکنم.
+یعنی این زندگی به یه هفته قبلش بر میگرده؟
+خدایا؟ خیلی سخت امتحانم کردی.پس خودت کمکم کن.
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار