538.
آرامش و تاریکی پهن شده تو خونه،میمچه خوابیده و منم ولو شدم رو تخت بعد از چند ساعت سرپا بودن و کارای خونه و همچنان سر و کله زدن با میمچه.
یه کوه ظرف شستم، خورش گزر و برنج درست کردم، یه ظرف بزرگ کاهو خورد کردم و سالاد درست کردم که دو سه وعده سالاد آماده داشته باشیم.
همه اسباب بازی های میمچه رو ریختم بیرون چون نمیدونم پستونکش رو کجا انداخته، قاطی اسباب ها هم نبود ولی مرتبشون کردم شکسته و خراب هاشو جدا کردم چندتا کفگیر و پیاله منم قاطیشون شده بود برداشتم😅
جارختی رو خالی کردم تا کردم گذاشتم تو کمد، رو بالشی و ملحفه تخت رو شستم پهن کردم.
بعد از چند ماه پیتزا درست کردم، داشتم خمیر درست میکردم که فرزانه زنگ زد گفت بیا بریم خونه عزیزجون گفتم نه دارم پیتزا درست میکنم بیا اینجا.
چهار تا پیتزا درست کردم، یکیشو خوردیم، یکیشو گذاشتم فردا میم ببره صبحانه بخوره، یکی ببرم خونه مامانم و یکیشم تو یخچاله.
میمچه از ساعت 9 صبح که بیدار شده یه نصف بستنی خورده و تمام! حتی شیرم نخورده و من نمیدونم با چی زنده ست🥲
قبلنا پیتزا دوس داشت ولی امروز نخورد 🥺 خورش گزرم خورد ولی درآورد از دهنش😵💫
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار