397.
دیشب دو و نیم خوابیدم، ساعت شش میمچه بیدار شد شیر خورد و دیگه نخوابید.
اول ناراحت شدم اما خب خیلی به کارام رسیدم، خونه مرتب شد، ظرفا شسته شد در حالیکه میمچه یه تیکه نون دستش بود و میخورد😍
فاطمه و فرزانه دیروز زنگ زدن و پیام دادن که فردا بیا خونمون، حالا که کارام انجام شده و ناهارم پختم شاید برم.
رفتار امپراطور با دونگی رو میبینم یاد شش ماه اول عقدمون میوفتم، میم همینقدر ذوق زده و هیجانی بود😅
دلم میخواد گاز رو بشورم ولی روشنه هنوز
جارو هم میخوام ولی میم و میمچه خوابن
رو میز و اپن رو هم باید وایتکس بزنم ولی حسش نیست
اتو کاری هم دارم حسابی ولی تو اتاق پدر و پسره
علی الحساب فقط میتونم برم حموم😎
.
.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 8:45
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار