391.
جشن تکلیف طوبی ی عمه هم گذشت😍وای که ماه شده بود امشب.
خداروشکر همه چیز عالی بود ان شاء الله مهمونا هم بهشون خوش گذشته باشه.
نمیدونم چه حکمتیه از همون طفولیت تا حالا تو مهمونی های بزرگ من گریه م میگیره و بغضی میشم اعم از مولودی عروسی و عقد و هرچی.
یعنی بیچاره میشما از بغض گلوم پاره میشه و من هی حواسمو پرت میکنم به موضوعات مختلف وگرنه اشکام میریزه.
هیچ وقت هم روم نشده به کسی بگم من اینطوری ام! ولی خب از صدام و قیافه م میفهمن یه وقتایی و منم منکر میشم.
زن داداش بزرگه خودش داوطلبانه اومد موهامو سشوار کشید و دمش گرم، یه همچین کار تمیزی رو اگه آرایشگاه رفته بودم حداقل 250 پیاده میشدم!
میم هم خوشش اومد، میبینی کارای خدا رو؟ کل فک و فامیل و دوست و آشنا تو کف موهای فر منن، بعد شوهرم موی صاف دوس داره!!
بهش گفتم تو که اینقدر موی صاف دوس داری چرا نمیذاری کراتین کنم؟ گفت نگفته بودی تا حالا! پول دستم اومد برو.
ببینم یادش میمونه یا نه🤣
داداشم صندلی غذا آورده برای میمچه، خداکنه دوس داشته باشه و بشینه چون سر غذا خوردن خیلی اذیت میکنه حتما باید بغلم بیاد و هرچی رو میزه میندازه پایین.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار