390.
میام ناراحت و عصبانی شم که تا این موقع شب هنوز نیومده دنبالمون، میبینم از صبح هر چی من گفتم نه نگفته از مرتب کردن تراس بگیر تا خریدهای ریز و درشت برای تولد طوبی، در صورتی که میتونست بگه به من ربطی نداره داداشت خودش بره برای بچش خرید کنه!
اما خب خوابم میاد، باید هم خونه رو مرتب کنم و هم وسایلمو جمع کنم برای مهمونی باز صبح بیام خونه ی مامان. حمومم میخوام برم.
خوابم میاد، میمچه که بعد از کلی گریه خوابید بچم.
خونه مامانم سرده، همه استخونام تیر میکشه.
.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 0:33
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار