میام ناراحت و عصبانی شم که تا این موقع شب هنوز نیومده دنبالمون، میبینم از صبح هر چی من گفتم نه نگفته از مرتب کردن تراس بگیر تا خریدهای ریز و درشت برای تولد طوبی، در صورتی که میتونست بگه به من ربطی نداره داداشت خودش بره برای بچش خرید کنه!

اما خب خوابم میاد، باید هم خونه رو مرتب کنم و هم وسایلمو جمع کنم برای مهمونی باز صبح بیام خونه ی مامان. حمومم میخوام برم.

خوابم میاد، میمچه که بعد از کلی گریه خوابید بچم.

خونه مامانم سرده، همه استخونام تیر میکشه.

.