نمیدونم چرا این روزا اینقدر شلوغم.

بنظر خودم هیچ کاری نمیکنم اما دائما دستم بنده!

و حدود نود درصد وقتم توی آشپزخونه ام!

یه طوری که امشب میم رفت دوش بگیره اومد لباس برداره دید کشو لباس زیرهاش خالیه!

نمیدونم از کی تا حالا لباس نشستم!

سبد پر رخته!

اما واقعا وقت نکردم.

مامانم خیلی پا درده و بدن درد، به کارهای خونه خودش مونده بیچاره.

کاش میتونست بیاد کمکم.

بهش نگفتم ولی تو دلم اومد من اگه بخوام دوباره بچه بیارم چطوری میخواد بیاد کمکم؟؟

یه روز کمکی گرفتم اومد کل آشپزخونه رو دستمال کشی کرد. ولی دو ساعت بیشتر نموند.

دلم میخواد کل خونه تمیز بشه ولی وقت نمیکنم.

میمچه خیلی شلخته چیزی میخوره و حریفش نمیشم یه جا بشینه یا تو یه زمان مشخص غذا بخوره.

میره و میاد و ریز ریز چیزی میخوره...

و همین میشه کلی خرده غذا و لک روی فرش و سرامیک.

فردا باید حتما لباسشویی روشن کنم، فکر کنم دو تا ماشین بشه.

خیلی وقته آرایشگاه نرفتم و ابروهام حسابی بهم ریخته.

میم هم قیافش خیلی داغون شده بود ولی امشب بالاخره رفت آرایشگاه.

چند شبه چقدر تو خواب حرف میزنه...

سرما هم خورده...

.

.