287.
وسایلم رو جمع کردم و برگشتم تو تخت، دوباره خواست بغلم کنه اما نذاشتم.
این بیشتر بازی با روح و روانم بود. تو اگه واقعا میخوای بمونم باید این سکوت رو بشکنی، بغلم میکنی که چی؟ که مثلا بگی بی گناهی و من دارم اذیتت میکنم؟
نه این راهش نیست. سکوتت برام فقط معنی اینو میده که دیگه نمیدونی چه توجیهی بیاری.
تو همین فکرا بودم که دیدم تخت میلرزه، محل ندادم.
چند ثانیه ای گذشت، برگشتم سمتش دیدم همه بدنش داره میلرزه، چشماش بسته ست اما صورتش گرفته ست و دست ها وپاهاش به شدت میلرزه.
تکونش دادم، فکر کردم داره خواب میبینه.
اما بیدار نمیشد، فکش قفل شده بود. یه کم اب ریختم تو دهنش اما تغییری نمیکرد.
صداش میزدم به صورتش میزدم میگفتم چشمات رو باز کن اما باز نمیکرد. از گوشه چشمش اشک میومد و همچنان بدنش میلرزید.
دستاش رو گرفتم و سعی کردم ثابت نگه دارم اما نمیشد. بهش گفتم صدام رو میشنوی؟ دستم رو فشار بده. فشار داد
دندوناش تو هم قفل شده بود.
زنگ زدم اورژانس و علائمش رو توضیح دادم، گفت حمله عصبی بوده بهش آب قند بده اگر بهتر نشد دوباره تماس بگیر.
آبقند و گلاب درست کردم و ریختم تو دهنش، رنگش بهتر شده بود اما هنوز میلرزید. خیلی ترسیده بودم چون میگفت دست راستش درد میکنه
پنجره باز کردم، سخت نفس میکشید میگفت قفسه سینه م سنگینه.
چشماش رو باز نمیکرد و هر سوالی میپرسیدم فقط میتونست با سر جواب بده.
دوباره زنگ زدم اورژانس و دوباره سوالایی که گفت رو پرسیدم ازش.
ازش خواستم هر دوتا دستم رو فشار بده و میتونست فشار کمی بیاره.
اورژانس گفت خودم ببرمش بیمارستان،. گفت قطعی نمیتونم بگم خطرناکه یا نه اما بهتره ببریدش بیمارستان.
تلفن رو قطع کردم . من نمیتونستم تکونش بدم چطوری بذارمش تو ماشین و ببرمش دکتر؟
دیگه واقعا مستاصل شده بودم پای تخت نشستم و دستش رو گرفتم سرمو گذاشتم کنارش و گریه میکردم.
هیچ کاری از دستم بر نمیومد.
زیر لب به زور میگفت گریه نکن.
التماسش میکردم چشمات رو باز کن، چشماش کامل قرمز بود.
گفتم خواب بد دیدی؟؟ چشماش رو فشار داد. یعنی اره.
گفتم چشمات رو باز کن تموم شد،. خونه ایم. من و صدرا هم پیشتیم. هیچی نشده.
چشماش رو باز میکرد یه کم دور و بر و نگاه میکرد اما دوباره میبست.
میخواستم کمکش کنم بشینه اما میگفت نه.
شروع کردم از چیزای مختلف حرف زدن تا حالش عوض بشه. الان یادم نمیاد چی اما هر چرت و پرتی میگفتم که حواسش پرت شه. نمیدونم چی گفتم که خندید. کم کم چشماش رو باز کرد و جواب حرفام رو میداد.
لرزش دستاش خوب شده بود اما میگفت پاهام بی حسه. انگشت های پاش رو تکون میداد اما کم. نمیتونست کامل خم کنه.
صدای اذان بلند شد. حالش بهتر شده بود
کنارش دراز کشیدم، دیگه میتونست حرف بزنه و راحت نفس بکشه.
رفتم نمازم رو خوندم و اومدم کمکش کردم پاشه و وضو بگیره، پاهاش رو روی زمین میکشید.
اما خداروشکر کم کم بهتر میشد.
باهاش حرف زدم، بالاخره توضیح داد که ماجرا چی بوده. گفتم ببین سر اینکه از آدمی که من نمیشناسم دفاع کنی چه بلایی سر خودت و من آوردی.
خلاصه که فکرش رو هم نمیکردم امروز اونقدر حالش خوب بشه که بتونه بره سرکار. خدا رحم کرد بهمون.
پول فرستادم برای یه خانومی که بره یه مرغ بکشه و ببره خونه بخورن.
خداروشکر که به خیر گذشت اما واقعا شب بدی بود.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار