دیشب خواب عجیبی دیدم، اولش بیمارستان بودیم و من سونوگرافی داده بودم و نشسته بودیم تو نوبت دکتر. چشمم افتاد به داییم که جلو در آسانسور بود با لباس اتاق عمل.

به مامانم نشونش دادم و تقریبا بلند گفتم : عه دایی محمد.

داییم برگشت سمت ما و اومد نزدیک تر، ناراحت شده بود که چرا منو از کار انداختی و صدام کردی؟؟

گفتم من صدات نکردم که، به مامان نشونت دادم و از دور برات دست تکون دادم سلام کردم. میخواست نیای جلو، من که نگفتم بیا.

چشمش افتاد به کاغذ سونوگرافیم و گفت عه یه غده تو شکمته که باید خارج بشه.

من ناراحت شدم که ای بابا سر زایمانم اینقدر درد کشیدم حالا دوباره شکمم رو باز کنن.

همینجا کات شد و صحنه بعدی تو حیاط یه خونه بودیم با یه سری اطلاعات ذهنی که از پیش داشتم :

مامان میم اومده بودن اینجا برای میم خواستگاری، و دختره وقتی فهمیده بوده میم زن داره گفته نه.

مامانشم گفته بوده نه زنش مشکلی نداره اصلا میگیم خودش بیاد خواستگاری.

حالا من و مامانم و میم اومده بودیم که میم با خانومه صحبت کنه، میمچه اولش بغل میم بود بعد که رفتیم تو دادش بغل من.

وسط گل قالی نشسته بودن با دختره به حرف زدن و بقیه دورشون نشسته بودیم. اونا هم آروم صحبت میکردن من نمیشنیدم.

اولش ناراحت نبودم، کاملا عادی بود اما این دوتا رو که با هم دیدم تو دلم گفتم تو میتونی تا آخر عمرت اینا رو کنار هم ببینی؟؟

و جوابم منفی بود،. به هیچ قیمتی حاضر نبودم میم رو با کسی سهیم بشم.

میم که صحبتاش تموم شد اومد کنار من نشست. دختره هم( اصلا منو نگاهم نمیکرد) رفت سمت آشپزخونه.

دختره چهره ی معمولی و حتی کمی خوشگل داشت با یه لباس محلی زاهدانی.

اومدن سفره انداختن و یه مدل آش و یه سری مخلفات مثل نون و سبزی و این چیزا گذاشتن.

من به میم گفتم خب نظرت چی بود؟ بلند گفت بنظر من که خوبه اوکیه.

من گفتم ولی من میخوام بگم نه، بلافاصله بازهم با صدای بلند گفت: خب منم میگم نه

گفتم الان که با هم دیدمتون فهمیدم اصلا نمیتونم تو رو کنار کسی ببینم.

بعدم میمچه بیدار شد و شیر میخواست و رفتم سراغش.

جالبه تو خواب این همه ناراحت نبودم اما وقتی بیدار شدم به شدت از دست میم ناراحت بودم. هیچ جوره تو کتم نمیرفت که خواب بوده و میم تقصیری نداره.

دستش رو گرفتم فقط برای اینکه ذهنم عوض بشه اما فایده نداشت و دلم میخواست خفش کنم.

هنوزم رو اعصابمه و یادم نرفته😠🤨😠🤨😠🤨

.

.