354.
دیشب فکر کنم سرما خوردم.
بدنم درد میکنه،. بی حالم، خییییلی سردمه و سرم منگه. دلمم دردمیکرد میم زنگ زد حوله داغ کن بذار، بهتر شد.
میم که سرکاره، مامانشم نه تنها میمچه رو نگه نمیداره بلکه یه لیوان چایی دست من نداده. ناهار غذا مونده داشتیم گرم کردم آوردم، من که حالم بد بود نخوردم بعد ناهار ظرف ها رو شسته و جمع کرده.
میمچه همینطوری هم به من وصله، خدانکنه من رو مریض یا ناراحت ببینه دیگه جدا نمیشه ازم.
الانم فقط میخواد بچسبه به من، البته بچم خودشم حال نداره اسهاله و از اشتها افتاده فقط شیر میخوره..
میدونم اگه الان به میم گله کنم میگه خب تو میخواستی بگی چیکار کنه تا اون انجام بده. خداوکیلی من روم نمیشه بهش بگم برام آب پرتقال بگیر،. چایی بده، سوپ درست کن ولی خودش نباید بفهمه؟؟
باشه میگیم اخلاق من دستش نیست و سختشه، امروز که دید من حال ندارم پا میشد میرفت خونه دوست و رفیقاش منم میرفتم خونه مامانم ازم پرستاری کنه.
به میم پیام دادم سوپ بخره، طفلی 12 به بعد میاد. منم زیر پتو گلوله شدم و میلرزم.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار