537.
امروز میم زودتر اومد خونه، بعد ناهار یه چرت سه نفره زدیم.
میمچه رو گذاشتم خونه مامان که بریم خرید ولی هیچ کدوم از جاهایی که میخواستم باز نبودن. گرسنه شدیم رفتیم یه چیزی خوردیم بعد رفتیم کوهسنگی و خیابون گردی.
باز هم مثل قدیما وقتی با میم درباره آینده مون حرف میزنم امید میگیرم، انرژی میگیرم مطمئن میشم راه درستی رو با آدم درستی اومدم.
آره ما اختلاف اخلاقی زیاد داریم مخصوصا تو کار ولی بنظرم میم بهتر میتونه بحران ها رو رد کنه، میتونم تکیه کنم به اینکه مدیریت کنه تا برسیم به جایی که آرزومونه.
یه کم میوه خریدیم و رفتیم دنبال بچه.
اومدیم خونه میم گفت گرسنمه نیمرو میزنی؟
نیمرو با کره زدم و نونم براش گرم کردم.
میمچه هم حسااابی خورد😅 از دولپی خوردنش فیلم گرفتم😍
از پریروز که رفتیم دیدن داداشم از کربلا اومده بودن شفا گرفته اشتهاش😅 خداروشکر 😁😁 من شیرینی خریده بودم رفتیم، میمچه هم دو تا دستش رو شیرینی پر میکرد بعدی هم با دهن بر میداشت😅
خواهرم گفت بچه میگه شیرینی ها رو مامانم خریده همشو خودم میخورم😅
.
فردا ناهار میریم خونه مامانم، اگه بتونم صبح به موقع بیدار بشم و دستی به سر و گوش خونه بکشم خیلی عالیه.
بعدازظهر هم بریم دنبال کارهای عقب افتاده و چندتا خرید کاری.
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار