532.
روز جمعه داشتیم دربارهی کار و مسائل مالی صحبت میکردیم، یهو از دهنش پرید حالا تو رو میپیچونم چند روز پولتو نمیدم با غریبه که نمیتونم...
گل گرفتم و گفتم : آهاااان همینو میخواستم از دهنت بشنوم، زودتر میگفتی راحت میشدی🤣🤣🤣
البته که هر دومون خندیدیم ولی بله واقعیت ماجرا همینه.
الانم پیام داد وام بلوت که درست شد یه مدت ازم پول نگیر میخوام قهوهساز و گرمکن بخرم.
آره خب منتظر بودم به زبون بیاره که نقشههای خودش مهم تره و بالاخره گفت😁
.
.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 22:0
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار