631.
دیشب بابای میم اومد خونمون، میمچه خونه مامانم خوابیده بود من صبح رفتم دنبالش، موهامم خونه مامانم رنگ کردم اومدم.
اومدم میبینم بابای میم خودش از یخچال برنج و قرمه سبزی برداشته گرم کرده داره میخوره. ترسیدم فکر کردم دیر اومدم ساعت رو نگاه کردم دیدم تازه 11 شده. گفتم اشکال نداره نوش جان خداروشکر تعارف نداره.
بدو بدو کوه ظرف هایی که از دیروز مونده بود رو شستم، ناهار ظهر رو کباب دیگی و برنج گذاشتم، مرغم پختم که میم فردا ناهار ببره.
میمچه خوابش گرفت اومدیم تو اتاق بخوابه، برگشتم میبینم زیر قابلمه رو خاموش کرده! گفت بو کرده بود ترسیدم بسوزه.
گفتم نه اون بوی پختنه، نه سوختن!!
تفاوت بوی سوختن و پختن غذا رو میم و مامانشم متوجه نمیشن.
دوباره گاز رو روشن کردم.
رفتم تو اتاق لباس های شسته شده رو جمع کردم.
میم اومد در رو براش باز کردم و رفتم تو آشپزخونه غذا بکشم که دیدم باباش داره عینک میمچه رو نشون میده که دیدم تاریکه شیشه هاش رو درآوردم😶
سرم سوت کشید، اون دفعه هم اومد یه عروسک سوتی میمچه رو سوتش رو درآورد که سوت میزنه اعصاب مامانش خورد میشه. منم هیچی نگفتم.
سفره رو براشون پهن کردم، گفت : شیشههای عینک رو درآوردم بچه خوشحال شد که چقدر روشن شده.
گفتم : لطقا دیگه به اسباب بازیاش دست نزنین( ولی صدام از عصبانیت میلرزید)
بعدم اومدم تو اتاق و ناهار نخوردم.
میدونم ناراحت میشن هم میم و هم باباش و مامانش ولی الان برام مهم نیست.
میم اومد تو اتاق بیا غذا بخور، سرمو تو ایتا بند کردم گفتم گرسنه م نیست.
هنوزم دستام داره از عصبانیت میلرزه.
ولی اون مداد خانوم و مهربون درونم میگه حالا یه عینک ارزش نداشت.
به درک، وقت آدم بد بودنه.
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار