اونقدر فکر میکنم و کلاف‌های مختلف رو سر هم میبافم که از یه جایی به بعد خندم میگیره از فکرایی که تو سرمه.

مثلا قصه از اونجا شروع شد که تلویزیون داشت حرم پیامبر رو نشون میداد، میگفت : الان پیامبر راضیه به این همه خرج و تجملات؟

حوصله کل کل نداشتم خواستم فقط بحث تموم بشه، گفتم: وقتی مردی و پیامبر رو دیدی بپرس.

( بعد که حوصلم سرجاش اومد توضیح دادم که بنظرم چی درست و چی غلطه)

گفت: من که نمیبینم پیامبرو، مگه تو که میبینی بپرسی.

دلم ریخت.

اینکه از نظرش من اینقدر خوبم و خودش بد.

میم درونگراست، حداقل درباره خودش خیلی کم پیش میاد حرف بزنه. سر همین ماجرا همه حرفش ببخشید و غلط کردمه ولی نمیشینه توصیف کنه حال و روزش رو.

میگم اگه واقعا اونقدر که ابراز پشیمونی میکنه، پشیمون باشه و پیش خدا حل کرده باشه قضیه رو...

اگه با تغییر رفتارش شامل عمل صالح و تبدیل سیئات به حسنات شده باشه...

اون موقع شرمنده خدا نمیشم؟

حالا گیریم که از نظر میم من پاک و کم گناه، خودم که از کم کاری ها و اشتباهاتم خبر دارم. به قول فائزه اگه قراره ببخشم تا بخشیده بشم چی؟

فاطمه یه بار تو ایتا گفت امتحان سخت...

اگه واقعا ماجرا امتحان کردن من باشه چی؟

این موضوع خط قرمز من بود تو زندگی.

از نظر خیلیا شاید خنده دار باشه، ولی برای من اون دنیا خیلی واقعیه.

چشم خورد زندگی مون؟

شیطون نمیخواد احساس خوشبختی کنم؟

کسی رو منع کردم که باید سرم میومد؟

یا اصلا به قول خود میم قرار بوده اتفاق بدتری بیوفته که خدا به موقع دست خودمون و زندگی مونو گرفت؟

.

.