628.
نیم ساعت نیست اومده خونمون و همون اول باید اعصابمو خورد کنه.
به بچه نگاهی با افسوس انداخت: چه لاغره، ماشاالله بچه لیلا رو دیدی چی بود!!!
میم گفت هیچی نمیخوره مادر چیکارش کنیم...
گفتم : نه اتفاقا بچه لیلا هم فرقی با میمچه نداشت.
گفت : نهههههه ماشاالله بچه لیلا خیلی تپل بود
گفتم: حالا من زنگ میزنم به لیلا ببینم بچش چند کیلوعه، میمچه 12 کیلوعه و نرماله خداروشکر.
نههههه ماشاالله بچه لیلا خییییلی تپل بود.
گفتم اون شانس داره من ندارم.
.
میم که چشم و ابرو میومد محل نده.
ولی نمیتونم محل ندم، ظرفیتم از دست خودت پره چه برسه به چرت و پرت های بقیه فک و فامیلات.
.
گریههامو موقع ظرف شستن کردم و کسی نفهمید.
.
.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 23:21
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار