636.
امروز مثلا سالگرد عقدمون بود، دریغ از کادو، گل حتی تبریک خالی!!
منم دقدلی این مدت مهمون داری، پریود نشدنم، بهانهگیریهای میمچه و همه چی رو دلم سنگینی میکرد.
گفت: دست و بالم باز شد جبران میکنم، شرایطم رو درک کن.
گفتم: شاید دست و بالت باز شد دیگه من نبودم حالم خوب نیست تو شرایط منو درک کن.
واقعا از کادو نخریدنش ناراحت نبودم ولی انگار دنبال یه بهونه بودم برای انفجار. بیرون بودیم و من همینطور گریه کردم...
گفت: چیکار کنم حالت بهتر بشه؟
گفتم:بمیرم بهتر میشم.
کلی حرفای دیگه هم تو دلم بود و هنوزم هست که نگفتم.
ما رو رسوند خونه و رفت سرکار، چندتا پیام بلند بالا درباره پشیمونی و عذابوجدان داشتنش داد ولی هیچ کدوم رو جواب ندادم.
حقیقتا دلم نمیخواست ببینمش.
از طرفی هم نفخ و یبوست و کمردرد pms دهنم رو سرویس کرده بود.
میمچه هم که نگم..... اوف خدایا اتگار بهش الهام میشه باید منو روانی کنه.
قید شام درست کردن و مهمون رو زدم و ماشین گرفتم برم خونه مامانم.
پدرشوهرم گفت میری خونه باباجان!؟ گفتم بله.
به میم خبر ندادم، گفتم بذار اخر شب بیاد ببینه خونه نیستم یه کم حساب کار دستش بیاد...
حساب کار که نه، یه کم دلم خنک شه.
گفتم بذار یه هفته بمونم و ریخت و قیافه هیچ کدومشون رو نبینم.
حالا ازونطرف اون مداد خانوم و مهربون هی منو تشویق کرد به خویشتن داری و مهربونی.
الان خونه م، ولی واقعا حوصله هیچ کدومشون رو ندارم.
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار