دو شبه میمچه پ نخورده😅
و خب جیگرم براش کبابه😭
دیشب پ گم شد و هر چی گشتیم دوتایی پیداش نکردیم ، میمچه هم خیلی خسته بود و خوابش میومد.
یه کم قصه گفتم، یه کم نازش کردم خوابید ولی خب کلافه بود. تا صبح دوبار بیدار شد دنبالش میگشت و گریه میکرد. 😭
دیروزم چند بار گفت: مامان پ‌ِ یَم کوش؟ یا گفت : پِ خام.
گفتم : نیستش مامان، دیدی گشتیم نبود.
یه بارش گفت: پِ تو کیفته، دیدیش؟
گفتم : نیستش، مامان. برو خودت ببین نیست.
رفت سر کیفم و تو کمد و سرش بند شد به بقیه اسباب بازی هاش و یادش رفت.
.
چند بار سعی کرده بودیم دیگه پستونک نخوره و هر بار به در بسته خورده بودیم.
با جیغ و شیون و گریه دوباره پستونک خوردنش رو شروع میکرد.
از یه جایی به بعد گفتم گور بابای حرف مردم، داره کیف میکنه با پستونکش. بذار بخوره.
یه وقتایی حس میکردم رابطه عاطفی داره باهاش😅
وقتی پریشب بدون پ خوابش برد، بالاخره پیداش کردم اما خب دیگه قایمش کردم.
هنوزم عذاب وجدان دارم بابتش😁 ولی خب باید یه جایی تموم میشد.
راحت تر از چیزی که فکر میکردم تموم شد، شاید باید وقتش میرسید.
یادمه شیر خوردنش هم همینطوری یهویی تموم شد و اصرار و گریه و زاری نداشت اصلا.
با خودم فکر میکنم هر چیزی زمانی داره، باید صبور باشی و هشیار...

حواسم باشه سر پوشک هم با حرف مردم استرس نگیرم، زمانش که برسه بدون درگیری و خشونت انجام میشه😅

.

.