بعدازظهر میمچه رو دوباره بردیم دکتر، بهش آنتی بیوتیک داد.

از دکتر که برگشتیم خونه من حالم بد شد، بدنم درد گرفته بود مخصوصا زانوم که خب از قبل هم مشکل داشت. له بودم...

میمچه هم تو بغلم خوابش برد هردومون جلو بخاری تو پذیرایی خوابیدیم. میم هم پای تلویزیون بود و گوشی من.

از خواب باز با گریه میمچه بیدار شدیم اما بدن درد من وحشتناک شده بود. یه ژلوفن خوردم و رفتم پوشک میمچه رو عوض کنم دیدم سه تا دونه بیشتر نداره و خب اگه باز بیوفته رو دور خرابکاری...

میم رفت دنبال پوشک.

میمچه هم پاشد یه کم بازی کرد و رفت ظرف آبنبات که میم برنداشته بود از روی عسلی چپه کرد! از‌ش گرفتم جمع کردم رفتم بذارم رو اپن دیدم بین دوتا مبل و میز گیر کرده و داره اعتراض میکنه...

نجاتش دادم دیدم تو دستاش دوتا آبنباته😍😍😍 عسلم چشماش اون دوتا رو اون زیر دیده بود و رفته بود برداره گیر افتاده بود...

میم اومد شام خوردیم و میمچه داروهاش رو خورد و خوابوندمش.

خونه رو یه کم مرتب کردم اما یه کوه ظرف کثیف دارم...

میمچه دوباره بیدار شد و گریه کرد، لثه هاش درد میکنه بچم طوری که حتی لپ هاش و گوشش رو هم نمیذاره دست بزنیم...

استامینوفن دادم و بلافاصله خوابش برد.

ان شاالله فردا حالش بهتر بشه بچم پلک هاش پف کرده اینقدر گریه کرده...

.