369.
صبح سه تایی صبحونه خوردیم،. میم رفت و ما دوتا دوباره خوابیدیم تا ۱۲😎
برنج آبکش از دیروز داشتیم، گذاشتم دم بکشه، مرغم گذاشتم. جارو کردم میز رو تمیز کردم،. روروئک میمچه رو تمیز کردم.
بازی کردیم، میمچه شیر خورد.
تراس رو مرتب کردم، بازیافت ها رو تو کیسه کردم گذاشتم پشت در تراس که جلو دید نباشه. پرده رو جمع کردم و نور افتاد تو آشپزخونه.
میم اومد، برای من پرتقال و لیمو خریده بود چون سرما خوردم.
ناهار خوردیم، موز خرد کردم به میمچه دادیم، بازی کردیم.
رفتم پوشک میمچه رو عوض کردم،. بمیرم بچم پاهاش خونی شده دیگه😭
میم همونجا جلو تلویزیون خوابش برد، میمچه هم رو پام خوابید بردمش تو اتاق تا گذاشتم زمین بیدار شد.
تو اتاق بازی کردیم تا اذان گفتن، میمچه رو گذاشتم کنار باباش که بیدارش کنه.
رفتم لیمو و پرتقال شستم برای خودمون آوردم.
یه رو فرشی هم برای میمچه پهن کردم و یه پاچین دادم دستش. کم و بیش خورد و له کرد.
میم یه کم لیموشیرین هم بهش داد😬
من پوست پرتقال ها رو خلال کردم.
میم نماز خوند و رفت.
من ظرف شستم، آشغال ها رو جمع کردم. میمچه غرغر کرد بهش یه بيسکوئيت مادر دادم خورد و بعدم تقاضا دومی داشت😍
بغلش کردم آبش دادم.
هر دوتا شیشه شیرهاش رو شستم و آب کردم.
یه شیشه شیر خورد و روپام خوابید.
قبل رفتن میم گفتم شام چی میخوای؟ گفت گزینه هات رو بگو انتخاب کنم من نمیدونم تو چی داری🥲
گفتم همه چی داریم خداروشکر، تو بگو.
گفت دل
گفتم نداریم😬
بعد رفتنش یادم اومد نونم نداریم😅 پیام دادم : نون یوخدی بالام جان.
.
پاشم یه قرص آهن بخورم خیلی وقته نخوردم.
لباس شسته ها رو تا کنم بذارم کمد.
روتختی رو شستم پهن کنم.
فریزر رو هم باید مرتب کنم خیلی بهم ریخته.
نمازهم باید بخونم.
همسایمون هم گفت بیا پرو لباست گفتم امروز نه، و واقعا متنفرم از پرو لباس🥲
.
خوابم گرفت...
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار