373.
ساعت ده صبح دوباره بیدار شد با گریه اومدیم بیرون سرشو با اسباب بازی هاش گرم کردم و چون تب داشت استامینوفن دادم و کم کم آروم شد.
من شلغم بار گذاشتم غذا پختم یه ماشین لباس انداختم و جارو کردم و میوه آوردم بهش دادم یه کم خورد.
رفتیم پوشک عوض کردیم اومدم شیر درست کنم که میم اومد...
هنوز شیر نخورده دوباره گریه زاری ها شروع شد...
فقط روپا بخوابم،. زمینم نذارین منو...
خداخیرش بده میم گذاشتش رو پاش و خودشم دراز کشید خسته بود.
پتو انداختم روشون...
قابلمه هارو خاموش کردم، لباس هارو هم پهن کردم و اومدم تو اتاق تو رخت خواب میمچه دراز کشیدم...
بچه ها دعام کنین، خیلی خسته ام.
.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲ ساعت 15:12
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار