364.
ساختمون ما هر طبقه سه واحده...
واحد کناری مون یه خانوم میانساله که شوهرش فوت شده و روبهروی ما یه زن و شوهر میانسال. چند باری هر کدوم برامون آش رشته و عدس پلو و شله زرد نذری آورده بودن.
هر دوشون تو حاملگی من اومدن این خونه و من تا حالا نتونسته بودم جواب محبت هاشون رو بدم. البته من هیچ وقت ظرف خالی برنگردوندم اما خب دوست داشتم یه بارم ما مهمونشون کنیم.
امشب میخواستم شام سوپ شیر درست کنم، دقیقه آخر تصمیم گرفتم بیشتر درست کنم به همسایه ها هم بدم و میم هم گفت آره فکر خوبیه.
یک ساعته تو زودپز سوپ آماده شد و بردم براشون. وقتی میخواستم چادربپوشم میمچه گریه میکرد که باهام بیاد، آخرم میم مجبور شد با پیژامه بچه رو بغل کنه و دم در منو نگاه کنن تا من برم و بیام🤣
یه پیاله برای میمچه کشیدم که خنک بشه، خودمون خوردیم بعدم روفرشی و قاشقش رو آوردم سوپش رو دهنش کنم، یه کولی بازی درآورد که بیا و ببین آخر بی خیال شدم گفتم ولش کن سیره حتما.
پیاله رو دادم به میم که بیا تو بخور، میم نشست زمین که بخوره.
میمچه هم رفت پیشش و دهنش رو باز کرد که بده، کم کم دراز کشید سرش رو گذاشت رو پای میم و همه سوپ رو خورد👶
ما دو تا هی بهم نگاه میکردیم و میخندیدیم.
خداوکیلی این دفعه کسی بهم بگه روفرشی بنداز، پیش بند ببند براش و ازین چیزا، من میرم رو درخت جیغ میزنم.
این بچه از همون اول میخواد ثابت کنه هرچی من بخوام همونه!
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار