275.
نمیدونم تحت تاثیر کانال های ایتا و گوش کردن سخنرانی هاست یا بزرگتر شدم، یا اینکه تحت تاثیر خلق و خوی میم که کلا همه چیز دنیا به کتف چپشه منم اینطوری شدم!
اما حالا علت هرچی هست راضیم از خودم🤣
اوایلی که صدرا به دنیا اومد من خیلی گارد داشتم نسبت به شیشه دادن به بچه، از طرفی هم این بچه بد قلقی میکرد و درست شیرمو نمیخورد.
مادرشوهر هم اصرار اصرار که شیشه بده بهش، منم میگفتم بدم دیگه همینم درست نمیخوره و شیرم راه نمیوفته.
اما دیگه طی ماجرای زردی گرفتن و بیمارستان بستری شدنش مجبور شدم شیشه دادم و دیگه صدرا کلا اشتیاقی نداشت از خودم شیر بخوره.
خیلی کش و قوس داشتیم و داریم که بچه جان این شیر خوبه، ول کن اون شیر گاو رو!!
حالا موضوع اینجاست که طی همون چند روزی که مادرشوهر مشهد بود و طی چند وقتی که نیست و تلفنی در تماسه
چندین بار به من( وفتی مشهد بود) و چندین بار به میم( تلفنی) گفت بچمو شیرش بدین گشنگیش ندین گریه کنه، بچه شکمش سیر باشه کاری با شما نداره!! شیرش رو میخوره و میخوابه!
و من هر دفعه لجم میگیره که واقعا متوجه نیستین این چه حرف زشتیه به یه مادر میزنید؟ مگه من مشکل روانی دارم بچمو گشنگی بدم؟
یا واقعا در جریان نیستین که بچه ها برای نیازهای دیگری مثل جیش کردن، آروغ داشتن،. دل درد، بغل خواستن، خواب آلودگی و... گریه میکنن.
یا واقعا دلیل من غیر منطقی یا ناکافی بود برای اینکه نمیخواستم به بچه شیشه بدم؟
صدرا کولیک داره، یعنی یه وقتایی بی دلیل گریه میکنه اونم با صدای بلند و در مدت طولانی!
امشبم که دوباره کولیکش عود کرده بود من میخواستم پوشکش رو عوض کنم و اون خونه رو گذاشته بود رو سرش، با شیشه و ادا و بغل میخواستم همزمان ساکتش کنم و هم پوشکش رو عوض کنم.
میم تو اتاق کناری خواب بود و با صدای صدرا بیدار شد، صدام زد که چیشده؟ گفتم چیز مهمی نیست، بخواب.
بعد که عوضش کردم تموم شد، دادمش بغل مامانم( همچنان گریه میکرد)اومدم پیش میم که توضیح بدم چرا گریه میکرده.
دیدم تلفنی داره با مامانش حرف میزنه و باز صدای مامانش رو شنیدم که همون جمله همیشگی رو گفت!
منم از کوره در رفتم دیگه.
اخه بچه های شما فقط برای شیر گریه میکنن؟
یا مثلا برای شما عزیزه و من نامادریشم؟
منم صدام رو بلند کردم به امید اینکه بشنون که من روانی نیستم بچمو گشنگی بدم، آقا جیش کرده میگه عوضمم نکنین!!
انتظار داشتم بعد این همه گفتن این جمله یه بارم که شده میم ازم دفاع کنه و بگه مامان بچه فقط برای شیر که گریه نمیکنه، ما هم از تو خیابون پیدا نکردیم بچه رو که بخواییم کوتاهی کنیم راجع بهش.
از اتاق اومدم بیرون، بغض داشتم و تمام روزهای سخت بعد زایمانم جلو چشمام بود، تمام لحظه هایی که صدرا تو دستگاه بود و من داشتم دق میکردم.
تمام احساس ناکافی بودن مادریم برای صدرا بخاطر اینکه داره با شیرخشک بزرگ میشه.
دلم میخواست داد بزنم، تمام بدنم میلرزید.
بی اختیار از دلم کنده شد و گفتم الهی خدا سرتون بیاره!
بدجور دلم آتیش گرفته بود. شاید دو ساعتی تو خودم بودم و صدرا رو آروم کردم و بالاخره خوابید.
تصمیم داشتم بیام تو اتاق و میم رو بیدار کنم و هر چی تو دلمه داد بزنم سرش، بگم من از دست تو ناراحتم. انتظار داشتم تو این مدت یه بار از من دفاع کنی نه اینکه همیشه به من بگی منظوری نداره تو به دل نگیر!
اما باز با خودم گفتم تو ناراحتی کشیدی و بد رفتاری دیدی یا حضرت زهرا؟ تو مصیبت دیدی یا حضرت زینب؟
چیو داری با چی مقایسه میکنی؟ ناراحتی و دل شکستن تو چه ارزشی داره وقتی الگوهای زندگیت همچین شرایطی داشتن و طاقت آوردن؟
تو اینقدر باید ضعیف باشی که با این حرفا هم بهم بریزی و هم میم رو ناراحت کنی؟
خلاصه که یه کم گریه کردم اما سپردم دست حضرت زهرا، که یه جای مهم تر دستمو بگیرن و کمکم کنن.
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار