در طول این چهار سال زندگی مشترکمون تا حالا عید نوروز خواهرم اینا نیومده بودن خونمون.

حالا امسال که من درگیر زایمان بودم خونه تکونی نکردم، بچه کوچیک دارم نمیرسم خودم غذا بخورم، ماه رمضونه و میم روزه ست. میخوان بیان

چند بارم بهانه آوردم و پیچوندم اما بازهم گفتن ما کی بیاییم؟؟

دیگه قرار شد امشب بعد افطار بیان.

منم تا دیروز ظهر خونه مامان بودم، سرراه میوه و آجیل و شیرینی خریدیم و اومدیم خونه.

خونه ای که من یه هفته نیومدم و هر از گاهی چیزی از خونه لازم داشتم میم رو فرستادم اومده آورده برام.

دیگه حالا شما تصور کن دنبال هرچیزی که من خواستم گشته چقدر بهم ریز کرده.

اما خب خودش هم طفلی قبل اینکه بره سرکار کلی کمک کرد.

این پسرک ماشالله چقدر اشتهاش زیاد شده، دائماشیر میخواد.

حالا منم اینجا نگفتم هنوز...

درست و حسابی شیر ندارم و بچه شیر خشکی شد.

خلاصه که یه دستم به پوشکه یه دستم به شیرخشک درست کردن، یه دستم به کمرمه که هنوز درد میکنه از بعد زایمان و یه دستم داره خونه رو تمیز میکنه و ظرف آماده میکنه و میوه شیرینی میچینه که مهمون داریم!!!

.