اینم از اولین مهمونی با میزبانی مشترک من و همسر جان.
چهارشنبه تولد همسره اما پیشواز رفتیم و امشب براش تولد گرفتیم و دوستاش رو دعوت کردیم.
اول قرار بود بهش خبر ندم و سورپرایزش کنم...
شمارشون رو هم نداشتم. اول فکر کردم یواشکی از تو گوشیش بردارم... میدونستمم ناراحت میشه اگه بخوام با خط خودم پیام بدم بهشون . با گوشی خودش هم نمیشد پیام بدم ...
بعد از کلی فکر کردن به راه های مختلف ، آخر به این نتیجه رسیدم که به خودش بگم نقشه م چیه.
گفتم و استقبال کرد و دیگه برنامه ریزی کردیم و امروز تولد گرفتیم.
کیک و ژله رو خونه ی مامان درست کردم و امروز هم با همسر سالاد ماکارونی درست کردیم و بادکنک زدیم و ادامه کارها ...
چون کلا جمع مردونه بود قرار شد من برم واحد کناری و برای اینکه تنها نباشم گفتیم بنیامین با زنش بیاد .
دیگه خلاصه موعد رسید و اولین مهمان بنیامین و مریم بودن .
دیگه اومدن با بادکنک ها و کیک چند تا عکس گرفتم ازشون و ما خانوما رفتیم اونطرف و آقایون اینطرف بودن .
مریم حالش زیاد خوب نبود ، دلش پر بود از خانواده ی همسر ....
خراب تر از چیزی که فکر میکردم....
تو این دوره و زمونه هنوز کتک کاری میکنن؟؟؟ بعد مگه میشه خواهرشوهر عروس رو بزنه؟؟؟
وسط حرفاش فقط خداروشکر میکرد که بنیامین مثل اونا نیست اما خب حمایتی هم از زنش نمیکنه ...
چیزایی تعریف کرد که لحظه به لحظه چشمام گشاد تر میشد . آخه دیدم مامان و بابای بنیامین رو....
یک طرفه هم نمیشه قضاوت کرد . فقط میگم خدا کمکشون کنه چون واقعا هردوشون همدیگرو دوست دارن.
ولی اگه آقایی اینجا رو میخونه ، شما را به خدا قسم اگر زیادی وابسته به خانوادتون هستین یا خانوادتون به شما زیادی وابسته هستن ازدواج نکنید....
عزا داشتم بچه ها که برن باید خونه رو منفجر شده تحویل بگیرم...اما اومدم دیدم حتی نصف ظرف ها رو هم شستن ...
و سالاد و سوپ رو بطرز شگفت آوری غارت کرده بودن.:)))))
کمی کیک و ژله باقی مونده و اندازه ی یک نفر سالاد و سوپ :)))
خداروشکر که به همسر خوش گذشته .
خداروشکر که سایه اش رو سرمه .
خداروشکر بابت همه چیز .