190.

حتی حوصله تایید کردن کامنت ها رو ندارم . خوندمشون فقط . ببخشید .

یه روزای کِشدار و بیخودی رو سپری میکنم.

هیچی سرجاش نیس انگار .

به هزارتا موضوع دارم فکر میکنم.

حوصله ندارم.

دوست دارم بیاد دنبالم و بریم بیرون اما نمیگم بهش . 

میترسم بگم و بگه کار دارم.

یا حتی نگه کار دارم اما وقتی بیرونیم بی حوصله و تو فکر باشه .

وقتی یه هفته س باهم نخوابیدیم اما مشتاق نیستم ، برعکس همیشه .

روزای خوبی نیست .

مثل روزای قبل از عقدمون که هزارجور دل مشغولی داشتیم.

اوضاع ناجور هتل هم که حالمون رو بدتر میکنه .

چی میشه یه کار خوب براش پیدا بشه و نجات پیدا کنیم ازینجا؟؟

 

 

189.

وقتی بین این همه درگیری فکری خودش ، حواسش به ناراحتی من هست بغلم میکنه و با گوشیش آهنگی رو میذاره که روزهای اول بعد از عقدمون برام میخوند : تو نمیومدی پیشم من عاشق کی میشدم؟ بخاطر اومدنت یه دنیا ممنون توام .

این یعنی خوشبختم.

والسلام.

 

 

187.

شده تا حالا به معنای واقعی دَردِت به جونم فکر کنی؟ 

 

186.

میشه کسیو استخدام کرد بجات فکر کنه و تصمیم بگیره بعد تو بهش عمل کنی؟ 

چقدر این روزا باید فکر کنیم ، به چیزای مختلف .

چرا اینطوریه؟

چرا دقیقا روزایی که باید بهترین روزای عمرت باشن ، همیشه سخت ترین روزهای عمرتن؟

این روزها بیشتر از خودم ، دلم برای همسر میسوزه . به هزار و یک موضوع باید فکر کنه . به هزار و یک موضوع سخت و نفس گیر . 

دلم برای تنهاییش میسوزه . 

من هستما ، اما میدونی؟ یه چیزایی هست که بابات باید کمکت کنه . یه چیزایی هست که مامانت باید کمکت کنه . یه چیزایی برادر ، یه چیزایی خواهر ...

همه جوره پاش هستم که جای همه رو پر کنم اما نمیشه ، از دست من بر نمیاد .

چرا همشون ولش کردن؟ 

خودشون نداشتن این روزها رو؟ 

چی بگم؟ 

به جای کمک کردن زخم زبون هم میزنید!

 

 

185.

شده یک ساعت تایپ کنی ، بعد همه رو پاک کنی ؟ 

ولش کن اصن.

....

فقط دلم میخواد زودتر این چندماه تموم بشه ، شاید درست شد .

 

 

184.

چند وقتیه تصمیم گرفتیم به زندگیمون جهت بدیم و چیزایی که نیاز به اصلاح داره ، اصلاح کنیم . اولین کار نوشتن یه فهرست بود از کارایی که باید انجام بدیم از خرید های قبل از عروسی گرفته تا رفتن به دندانپزشکی و باشگاه .

چند تاییش رو هم انجام دادیم مثل یه سری از خرید هامون . مثل خرید رنگ و وسیله های مورد نیاز دکوپاژ که من میخواستم برای خونمون جینگیل مینگیل درست کنم . امشب هم رفتیم کفش خریدیم برای باشگاه .

صبح فردا ان شاالله میرم ثبت نام . یکی از دوستان دوره ی شیرینی پزیم مربی باشگاه اسپینیگِ . فردا میرم پیشش .

راستی کفش هم هدیه ی روز زنِ که تا الان توراه بوده . خخخخ

دسته گل رو هم اینترنتی سفارش دادم ، درسال حمایت از کالای ایرانی من دسته گل ترکیه ای سفارش دادم. خخخخ 

البته دعا میکنم واقعا مثل عکسش باشه و با همون کیفیت و زیبایی .

لباس ها رو میخواییم روزهای آخر بخریم .

من که تصمیم دارم لباس عروس رو کرایه کنم اگه اون چیزی که میخوام رو پیدا کنم.

در راستای سالم سازی زندگیمون امشب ساعت هفت شام خریدیم. البته فست فود بود اما خب سالم تر از پیتزا ....

خمیر نداشت .... مرغ و قارچ و فلفل و پنیر فقط..... همون ( کارو ) که همیشه میریم.

باشد که من رستگار شوم و زیر ِ باشگاه رفتن نزنم و عزمم رو جزم نگهدارم.

ورزش پر از حس خوب و تازگیه برام .

 

 

183.

اینم از اولین مهمونی با میزبانی مشترک من و همسر جان.

چهارشنبه تولد همسره اما پیشواز رفتیم و امشب براش تولد گرفتیم و دوستاش رو دعوت کردیم.

اول قرار بود بهش خبر ندم و سورپرایزش کنم...

شمارشون رو هم نداشتم. اول فکر کردم یواشکی از تو گوشیش بردارم... میدونستمم ناراحت میشه اگه بخوام با خط خودم پیام بدم بهشون . با گوشی خودش هم نمیشد پیام بدم ...

بعد از کلی فکر کردن به راه های مختلف ، آخر به این نتیجه رسیدم که به خودش بگم نقشه م چیه.

گفتم و استقبال کرد و دیگه برنامه ریزی کردیم و امروز تولد گرفتیم.

کیک و ژله رو خونه ی مامان درست کردم و امروز هم با همسر سالاد ماکارونی درست کردیم و بادکنک زدیم و ادامه کارها ...

چون کلا جمع مردونه بود قرار شد من برم واحد کناری و برای اینکه تنها نباشم گفتیم بنیامین با زنش بیاد .

دیگه خلاصه موعد رسید و اولین مهمان بنیامین و مریم بودن .

دیگه اومدن با بادکنک ها و کیک چند تا عکس گرفتم ازشون و ما خانوما رفتیم اونطرف و آقایون اینطرف بودن .

مریم حالش زیاد خوب نبود ، دلش پر بود از خانواده ی همسر ....

خراب تر از چیزی که فکر میکردم....

تو این دوره و زمونه هنوز کتک کاری میکنن؟؟؟ بعد مگه میشه خواهرشوهر عروس رو بزنه؟؟؟

وسط حرفاش فقط خداروشکر میکرد که بنیامین مثل اونا نیست اما خب حمایتی هم از زنش نمیکنه ...

چیزایی تعریف کرد که لحظه به لحظه چشمام گشاد تر میشد . آخه دیدم مامان و بابای بنیامین رو....

یک طرفه هم نمیشه قضاوت کرد . فقط میگم خدا کمکشون کنه چون واقعا هردوشون همدیگرو دوست دارن.

ولی اگه آقایی اینجا رو میخونه ، شما را به خدا قسم اگر زیادی وابسته به خانوادتون هستین یا خانوادتون به شما زیادی وابسته هستن ازدواج نکنید....

عزا داشتم بچه ها که برن باید خونه رو منفجر شده تحویل بگیرم...اما اومدم دیدم حتی نصف ظرف ها رو هم شستن ...

و سالاد و سوپ رو بطرز شگفت آوری غارت کرده بودن.:)))))

کمی کیک و ژله باقی مونده و اندازه ی یک نفر سالاد و سوپ :)))

خداروشکر که به همسر خوش گذشته .

خداروشکر که سایه اش رو سرمه .

خداروشکر بابت همه چیز .