199.
محمد رو که دیدم دلم قرص شد به همه چیز ، نمیگم نمیترسیدم از دوری اما میگفتم از پسش بر میام.
حتی بعد از عقدمون ، دفعات اولی که خونه همسر میموندم حتی دلتنگ مامانمم نمیشدم .
اصلا یادم میرفت زنگ بزنم. یهو به خودم میومدم میدیدم ظهر یا عصر شده و من تلفن نزده بودم.
قبلنا از یکی دوتا مادرایی که تازه دخترشوهر داده بودن شنیده بودم که دختره میره و تا دو روز یه تلفن هم نمیزنه! و چقدر مامانا گریه زاری میکردن از بی عاطفه بودن بچه هاشون .
برای همین نمیخواستم مامان منم فکر کنه بی عاطفه م ، حتی با اینکه خیلی دلتنگ نبودم اما سعی میکردم زیاد زنگ بزنم.
من حتی روز عقدم هم گریه نکردم. با اینکه قبلنا فکر میکردم چه ضجه ها بزنم!! اما خب گریه م نگرفت.
کمی بعد ، وقتایی که پیش میومد سه چهارروز بمونم خونه همسر اینا دلتنگ میشدم اما بازم نه طوری که بی طاقت بشم . اما گوشه و کنار میفهمیدم که مامانم میره تو اتاقم و گریه میکنه .
یادمه که چقدر به همسر میگفتم زودتر بریم خونمون و تموم بشه این بلاتکلیفی.
الان که دیگه کمتر از پنجاه روز دیگه میریم زیر یک سقف و تا آخر عمر باهم زندگی میکنیم ، هول برم داشته ... همه جوره .
از پیری ، از مشکلات زندگی ، بچه داری ، بی پولی ، مریضی ، قهر ، بد اخلاقی، دوری ، دعوا ...
اما چیزی که بدتر از همه این یکی دوروزه گلومو گرفته دوری از خانواده به خصوص مامانمه.
دیشب کلی گریه کردم قبل از خواب ، الانم که میخوام بنویسم بازم گریه م میگیره ...
پیوند دختر خزان و پسر بهار