224.
تو این همه برنامه چیدن برا روز مردی و عید و فلان و بیسار ، همین دعوای مسخره رو کم داشتیم که من عین چی گریه کنم و صبح که بیدار شم چشام نخ شده باشه بس که ورم کرده .
الکی نمیگما ، نخ شده ، رسما میدان دیدم کم شده!
دعوا هه خودش مسخره بود ، مدل دعوا کردنای ما دوتا هم مسخره تر .
من میگم نمیام ، اون میگه بیا ، نه اصن نمیخواد بیای . بعد اون اخم میکنه من عین چی گریه .
بعد یه مدت همو بغل میکنیم ، یادمون میره .
دیشبم از همین دعواهای مسخره .
همسر که سرکار بود یه کله تا صبح بیدار بود ، منم تا دیروقت گریه کردم بعد خوابم برد .
الان بیدار شدم با چشمای نخ شده ، همسر رفته بخوابه .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 9:31
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار