236.
امروز با اینکه سفارش داشتم و باید کلی از کارهای سفارشات فردا رو هم انجام میدادم برام مهمون اومد.
زینب و پسر کوچولو پنج ماهه اش، محمدحسن.
اخ که چقدر این پسر شیرینه، نگاش میکنی غش میکنه از خنده.
پسرک چشم و ابرو مشکی و نسبتا سبزه با لپ های سفت و خنده های صدا دار.
.
زینب حدود دو سال کوچیکتر از منه، دوران بچگیمون اسمش زلزله بود.
و همینطور زلزله وار هم ازدواج کرد
.
امروز عجیب آروم بود
صبور
با حوصله
و چقدر دقیق و با عشق به پسرکش میرسید.
برام عجیب بود این همه تغییر.
.
یه جایی خونده بودم که مادر باردار پس از زایمان با انسان جدیدی مواجه میشه و اون نوزادش نیست
اون نسان جدید، خود جدیدشه.
.
زینب بنظرم خیلی عجیب و خیلی دل نشین مادری میکرد برای پسرکش.
.
روز مادر با تاخیر دو روزه مبارک.
.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۹ ساعت 1:2
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار