امروز با اینکه سفارش داشتم و باید کلی از کارهای سفارشات فردا رو هم انجام میدادم برام مهمون اومد. 

زینب و پسر کوچولو پنج ماهه اش، محمدحسن. 

اخ که چقدر این پسر شیرینه، نگاش میکنی غش میکنه از خنده. 

پسرک چشم و ابرو مشکی و نسبتا سبزه با لپ های سفت و خنده های صدا دار. 

زینب حدود دو سال کوچیکتر از منه، دوران بچگیمون اسمش زلزله بود. 

و همینطور زلزله وار هم ازدواج کرد

امروز عجیب آروم بود 

صبور 

با حوصله 

و چقدر دقیق و با عشق به پسرکش میرسید. 

برام عجیب بود این همه تغییر. 

یه جایی خونده بودم که مادر باردار پس از زایمان با انسان جدیدی مواجه میشه و اون نوزادش نیست 

اون نسان جدید، خود جدیدشه. 

زینب بنظرم خیلی عجیب و خیلی دل نشین مادری میکرد برای پسرکش. 

 روز مادر با تاخیر دو روزه مبارک.